Tuesday, November 14, 2006

دوستم امــید و خواهـــــــــــــــــرش

نوشته : پیمــان
عزیزان سلام. این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم راجع به خاطره ای از یکی از دوستامه به نام امــید. این دوست من که الان به اتفاق خونوادش رفتن دانمارک برای زندگی، خیلی با من ندار و خودمونی بود، که حتی داستان خودش و خواهرشو برام تعریف کرد که می خونین. منم کوچیکتون پیمانم. امیدوارم از این داستان هم خوشتون بیاد. تقدیم به مامان سکسی عزیز. القصه: امید دوستم، یه خونواده ی 4 نفرین. خواهرش با خودشو بابا و مامانش. این امید از خواهرش 2 سال کوچیک تره. اسم خواهرشم مهتابه. الهی خودم قربونش برم. خیلی جیگره. خوش هیکل ، کون تپل، کمر باریک، نه چاق نه لاغر، خلاصه مانکنه. از چهره چی بگم که منو که سهله، داداششم کشته. تقریبا شبیه بریتنی اسپیرزه. خلاصه خیلی ناز و خوردنیه. از اینجا از زبان امید می شنویم: مهتاب ، خواهرم 24 سالشه منم 22 سالمه. مهتاب همیشه تو خونه راحت می گرده جوری که بعضی وقتها بابام بهش تذکر میده. اتاق من و مهتاب بغل همه. کامپیوتر هم تو اتاق منه. یعنی موقع هایی که من نیستم ، خواهرم میاد سراغش. یا شوء نگاه می کنه یا می چته، اینترنت و از این چیزا... ما کلا با هم نداریم مثلا اون از پسرا می پرسه منم از دخترا و این که با چه چیزایی بیشتر حال می کنن. اونم دست و پا شکسته یه چیزایی میگه. من ولی از همون اول عادت داشتم با مهتابمون رک باشم و راحت. اینا گذشت تا یه روز که بابام سرکار بود و طبق معمولم مامانم برای دوره زنها خونه ی خالم رفته بود. از قضا خواهرمم حوصله این جور جاها رو نداشته که خونه موند. ساعت حدودای سه عصر بود که مهتاب در اتاقمو زد و اومد تو با صورت ورم کرده و چشم گریون. گفتم: چیه آبجی؟ گفت: می تونم بهت اعتماد کنم و باهات رک باشم؟ گفتم: چرا که نه، مگه تا حالا غیر این بوده؟ گفت: نه داداش، اما این مسئله فرق داره ممکنه خیلی عصبانی شی. یا حتی منو بزنی! گفتم: بچه شدیا، حالا میگی یا نه؟ طفلک بد جوری دلش پر بود. تا شروع کرد اشکشم سرازیر شد. گفت: یه چند وقتیه با یه پسره که همکلاسی دانشگامه دوست شدم. به ظاهر پسر خوب و متینی می اومد، اما باطن... حدود 3 ماه با هم دوست بودیم تا این که منه خر نفهم از رو عشق و علاقه خرکی، با کلی دعوت از اون راضی شدم برم خونش. می گفت: می خوام بعدا تو رو به مامانم معرفی کنم. می دونم تا ببیندت ازت خوشش میاد بعد هم قرار خواستگاری... منم که خام زبون این بی همه چیز بی مرام شده بودم (البته همه پسرا این طور نیستنا)، رفتم خونش که البته می دونستم اون موقع کسی خونه نیست. پیش خودم می گفتم: نه بابا نترس، سعید (دوست پسرش) اینطوریا نیست ،منو می خواد؛ مطمئنم کاریم نداره. فقط می خواد در مورد آیندمون راحت تر از پارک و خیابون حرف بزنیم. بعد از یه پذیرایی ساده از طرف سعید یهو ماهواره رو روشن کرد زد رو کانال سکسی (اسپایس) منم سرمو انداختم پایین. احساس بدی پیدا کردم. می خواستم از اونجا برم که اون نامرد گفت: خودمو کشتم تا توی جیگرو بیارم خونه حالا بذارم به همین راحتیا بری؟ اصلا فکرشم نکن. منم گریه ام گرفته بود اونم تا این وضع منو دید از در نازکشی و زبون بازی وارد شد که: آره من عاشقتم و می خوامت و ... کاریت ندارم فقط می خوام ببوسمت. همین. منم کم کم خام حرفای قشنگش شدم و اونم از فرصت استفاده کرد و ماچم کرد. از لبام. منم یهو انگار به خلسه رفته باشم، گیج و شل شدم .... بعد از یک ساعت یا بیشتر به خودم اومدم دیدم بله آقا سعید نامرد اون کاری رو که نباید می کرده کرده بود. اینجا که رسید صدای گریش اوج گرفت. من اول خیلی عصبانی بودم واسه این که حالا میاد میگه، منو نامحرم می دونسته ولی از طرفیم دلم واسش سوخت و دیدم تا حدودی هم حق داره، گول خورده دیگه، دیگه گذشته باید به آینده فکر کرد. بغلش کردم و موهای خوشبوشو ناز کردم. اشکاشو پاک کردم و دلداریش دادم. باور نمی کرد من انقدر ریلکس باشم. منم گفتم: تو باید از این به بعد همه چی رو همون موقع به من بگی نه الان که کار از کار گذشته عزیزم. فهمیدی یا نه؟ بعدم خودم مادر این سعید بی ناموس رو به عزاش می نشونم. خواهرم که کمی آروم شده بود و حالا هم یک حامی پر قدرت واقعی پیدا کرده بود در جوابم گفت: امید جونم می دونستم هوای منو داری. بعد هم سعید بی شرف انتقالی گرفت رفت شهرستان. بعدا فهمیدم اصلا خونوادشم شهرستانن اون خونه هم دانشجوئی بود. گفتم: به هر حال من تا قیام قیامت دنبالشم، گیرش بیارم فقط... اونم یه ماچم کرد که همون لحظه منم صورتمو ناخودآگاه به سمتش برگردوندم که لبامون به هم برخورد کرد. اونم که به هوای یه بوسه آبدار و محکم اومده بود، حالا فهمید یا نفهمید، که هم زمان یه لب آبدار از هم گرفتیم که خیلیم مزه داد. در ضمن منم که از اون لحاظ (سکس) تقریبا روم بهش باز شده بود جوری که متوجه بشه گفتم: وای چسبیدا! همینه که این سعید دیوث ول کنت نبود. اونم که از خجالت سرخ شده بود انگار خوشش اومد و با یه عشوه که تا به حال برام نیومده بود، در رو وا کرد و رفت تو اتاقش ولی این بار خوشحال. اون شب، نیمه های شب بود که من داشتم یه فیلم سوپر تو کامپیوترم نگاه می کردم. یهو احساس کردم کسی پشتمه. برگشتم دیدم خواهرم مهتابه. با لباس خواب که منو خیلی حشری تر می کرد. حالا منم حشری فیلمه، اونم دیده بوده یواشکی، حشری هم شده بود. من سریع مانیتورو خاموش کردم ولی چراغ خوابم همیشه روشنه. گفتم: چیه عین دزدا اومدی؟ لااقل سرفه ای چیزی. تا من بفهمم اومدی. گفت: ببخشید داداش نمی خواستم مزاحمت بشم تازه اومدم، آخه یه خواب خیلی بد دیدم. امروزم همش با بچه ها از روح و جن حرف زدیم منم که می دونی چقدر ترسوام. اومدم اگه میشه پایین تختت بخوابم. منم هاج و واج ، گفتم: باشه ولی من الان نمی خوابم. تو برو تو تخت من روتم کن اون ور. پتو روهم بکش سرت بخواب. منم رو زمین می خوابم. خوب؟ - خوب، مرسی امید جون . صدای خودم و خواهرم یه لرزشی خاص آدمای شهوتی رو داشت. سریع رفت همون جور که گفته بودم خوابید. منم که حشرم زده بود بالا رفتم در رو قفل کردم و اومدم مانیتور رو روشن کردم. باقی فیلمو با صدای قطع نگاه کردم. وسطاش بودم که یهو گرمای دستی رو، رو شونم حس کردم. برگشتم دیدم وای یه ناز خانوم جیــــــــــگر پشتم وایستاده، چشماشم بسته داره پشتمو می ماله. بعد با چشم نیمه باز گفت: امید میای مشت و مالم بدی؟ آخه من ماساژور خوبیم. منم مثه آدمای مسخ شده و هیپنوتیزم، بدون حرف پا شدم کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم سرکارم. اونم چه کاری!!! گفت: می خوام مشتی ماساژم بدی عین دوست دخترات. من سریع منظورشو که سکسه فهمیدم، تنها زبونی که فوری درکش می کنم. خلاصه بهش گفتم: اگه دوست داری لباستو دربیار راحت بشیم. گفت: من امشب در اختیارتم. فکر کن شمیم دوست دخترته، هر کاری می خوای بکن. صداش از شهوت زیاد می لرزید. منم فوری لباساشو که آرزو داشتم لخت کاملشو ببینم، درآوردم ولی شورت و کرستشو نه. شروع کردم به ماساژ از بالا تا پایین می گفت: دیروز با دوستام رفتم استخر. چون خیلی وقت بود نرفته بودم، تمام بدنم کوفته شده. منم خیلی نرم و باحال که نزدیک بود یه بار آبم بیاد، مشت و مال می دادم. همین طور رفتم از شونه هاش و گردنش به پایین. رسیدم به سینه های ناز گوشتیش که واقعا خوردن داشت. دستمو که گذاشتم روش حس کردم نفسش بند اومد. فهمیدم که نقطه حساس شهوتش پستوناشه. منم نرم می مالیدم که گفت: امید عزیزم اگه راحت نیستی می تونی سوتین منو دربیاری. ایول! چه خواهر بامرامی که بفکر راحتی داداششه. منم بدون حرف دستورشو اجرا کردم، تا باشه ازین دستورا، کرسته کرم رنگشو درآوردم. بعد طاقتم تموم شد. برگردوندمش به طور طاق باز خوابید. منم تا چشمم به پستوناش افتاد دیگه کس خل شدم. یه کم مالیدم تا فکر نکنه ندید بدیدم. دیدم داره از حال میره. خجالت می کشید رک بگه سینه هامو بخور. منم که فکرشو خوندم. اول یه لب آرتیستی جانانه ازش گرفتم. بعد آروم زبونمو می زدم به نوک قهوه ای رنگ ناز سینش. اونم نامردی نکرد و سرمو فشار داد لای پستوناش. دیگه رومون به هم وا شده بود. من که اول آروم کار می کردم دیگه با شدت هر چه بیشتر پستونای خوشمزش رو می کردم تو دهنم. یه گاز کوچولو هم از نوکش می زدم که خوشش می اومد و یه آه جیگرسوز از اعماق وجودش می داد بیرون که دلمو کباب می کرد. راستش پیش خودم گفتم: که اول اون بساکه بعد من کسشو می خورم. چون بدجوری بود حالش. می ترسیدم اون زودتر ارضا شه به من نرسه. این بود که خودم بی رو در وایسی شلوار گرمکن خونگیمو با شورتم یه جا درآوردم. که یهو تا چشمش به کیر علم شده من افتاد رنگ از روش پرید. مثل گچ شد، گفت: امید وای عجب چیزی داری تو! من فکر می کردم مال اون سعید نامرد بزرگه ولی مال اون نصفه اینم نیست. وای ی ی ی. گفتم: می خوام پارتی بازی کنی برام مشتی بخوریا. آخه من داداشتم دیگه. اونم اولش گفت: نه یعنی نمی تونم، آخه بزرگه تو دهنم جا نمی گیره. میره تو حلقم بالا میارما. گفتم: خب، هرچی شو تونستی بخور. منم پارتیت میشم اذیتت نمی کنم، خوشگلم. اونم با ناز و غمزه شروع کرد به ساک زدن. ولی چی می خورد. انگار کارش این بوده. داشت کیرمو قورت می داد دیگه؛ همچین با زبونش ازبالا تا پائین رو کیرم می کشید که آهمو درآورده بود. دیگه داشتم به اوج می رسیدم که گفت: تو هم می خوری داداش؟ گفتم: چرا نخورم؟ بیا... منم خودم واسش شورت خوش رنگشو درآوردم که یه لحظه خجالت هر دومون و در بر گرفت ولی باز خودم زود بر اوضاع جاری واقف شدم و کنترل رو به دست گرفتم. وای که چی می دیدم خدایی خوش به حال دامادمون که با مهتاب ازدواج می کنه. چه حالی می کنه ، مامانی، ناز، خوشگل و خوش هیکل و خوش کس و در کل سکسی بودن کاملش. یه کس ناز و مامانی داشت که یه دونه مو نداشت انگار اشتهای منو می دونست، منم افتادم به جونش وای که چه بویی داشت. انگار عطر رفته به خوردش و خوشمزه یعنی فعلا قابل خوردن بود. لبای چاک کسشو وا کردم زبونمو انداختم روش از بالا تا پایین حسابی خیس و لیس زدم. بعد چوچولشو مکیدم که دیگه جیغش دراومده بود. منم می گفتم: عزیزم خودتو کنترل کن یه وقت بابا اینا می فهمنا. اونم لبشو گاز می گرفت و ساکت می شد ولی مثل مار به خودش می پیچید. بعدش سوراخ صورتی رنگ کون نازشم که واقعا رو دست نداشت لیسیدم. حسابی حشرش زده بود بالا. خلاصه گفتم: چه جوریاس؟! راه داره دیگه از جلو؟ اونم با خجالت که دلم واقعا سوخت، و بغض گفت: خودت می دونی که میشه. گفتم: خواهر عزیزم درسته آدمی اشتباه می کنه اما باید حواسش باشه اشتباش زیاد براش گرون تموم نشه. تو می تونستی جور دیگه سکس کنی. نه از جلو، اشکال نداره من دکتر آشنا دارم ردیفش می کنم اما بیشتر مواظب باش. اونم با یه لبخند بوسم کرد جهت تشکر و دراز کشید. گفت: فقط آروم چون تنگه، مال توام کلفته. گفتم: باشه. کیرمو با آب لای کسش که دیگه می چکید حسابی خیس کردم. مالیدم به دروازه ی رویاها؛ یه آه گفت تا منم مصمم بشم برای ضربه نهائی. آروم آروم سر کلفتشو فرو کردم تو کسش که اولش تنگ بود، ولی یهو انگار راه باز بشه رفت تا یک سوم داخل. گفت: آخ خ خ خ. با جیغ که ترسیدم بیهوش بشه. چون سرخ شد و داغ کرد. می گفت: وای چه کلفته! سوختم. وای آروم. دارم می میرم از گرما. اوف ف ف. منم دیدم نه، انگار بدش نیومده. به هر حال تا جا باز کنه همه این درد رو دارن . یه کم دیگه فشار دادم؛ عضلاتش کم کم شل شد و کیرمو مکید تو، کیر منم داغ شد. وای چه حالی داشتم. دیوونه شده بودم اما نمی دونم چرا آبم نمی اومد. از شانس خوبم بود. منم با یه فشار دیگه قائله رو ختم به خیر کردم و تا دسته جا کردم. وای جـــــــــــون کی میره این همه راهو؟ چه کس تاپی. هر چی بگم وجدانی کم گفتم. نه این که خواهرمه ها، نه جدا. آروم شروع به تلمبه زدن کردم. یواش یواش رفت و آمدم روان تر و نرم تر می شد تا جایی که سرعتمو زیاد کردم که مهتاب هم طاقت نیاورد و پاهاشو انداخت دور کمرم محکم قفل کرد مبادا فرار کنم. اونم از این حرفای سکسی زنونه می زد مثل همه ولی با ناز و عشوه که آدم اگه آبش نیاد واقعا معجزه رخ داده. می گفت: وای داداشیم چه حالی میده. با تو بیشتر حال می کنم، جونم بکن عزیزم. می خوامت. بیشتر آخ اوه ه ه. وای امیدم، بکن، همه اون کیر کلفت باحالتو می خوام. خوش به حال زن و دوست دخترات. اوف. وای چه صحنه ای بود! واقعا سکسی بود، پستونای سایز 75-80 مهتاب مثل ژله تکون می خورد. چون منم با ضربه می کردم اونم به اوج رسیده بود. داشت می لرزید. یه جیغی زد که گفتم: الانه که ننه باباهه بریزن این جا. خوبه در قفله. بعد نگو به ارگاسم رسیده. احساس کردم نافم که به بالای چوچولش اصابت می کرد خیس شد. فهمیدم آبش اومده و ارضا شده ولی هنوز خالی خالی نشده. اینم از شانس سکسی خونوادگیمونه. منم با این صحنه ها و کس ناز خواهرم دیگه بیشتر تحمل نکردم. گفتم: دارم میام . می خوریش؟ گفت: خوشمزه اس؟ گفتم: مقوی و مفیده از لحاظ علمیم ثابت شده. گفت: باشه ولی قورت نمیدما. منم از کسش درآوردم ، اونم سریع مثل این که آموزش دیده باشه اومد زیر کیرم شروع به ساک زدن کرد. بعد از 5-6 میک زدن آبم همش تو دهنش خالی شد. تا تهشو تو دهنش نگه داشت. بعد تف کرد رو سینه هاش با دستش می مالیدش به نوک ورم کرده ی پستوناش. خیلی صحنه سکسی ای بود واقعا. حدود یک ساعت تو بغل هم خوابیدیم که من از خواب پریدم و اونم بیدار شد. خودشو راست و ریس کرد یه لب داد و شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش. ولی واقعا خالی شده بودما ، تا حالا سکس انقدر بهم حال نداده بود. من و پیمان دوستم که می شناسیدش، زیاد با هم کس کردیم اما اون می دونه مهتاب ما چه کسیه (خوش به حال من). خوب امیدوارم از خاطره ی دوستم امــید خوشتون اومده باشه. راستش منم با مهتاب بعد از این جریان، یه شیطونی ای داشتیم که بعدا براتون تعریف می کنم. وقتی من فهمیدم امید با خواهرش سکس داشته رابطمو باهاش کم کردم تا این که چند وقت پیش اومد واسه خداحافظی که برن خارج . ولی واقعا مهتاب تک بود

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

رو مخ ننتم کار کن.
من مطمئنم .ونم میده.

Dec 9, 2014, 10:17:00 AM  

Post a Comment

<< Home