Sunday, December 25, 2005
از وبلاگ تپه سيخي
يک روز رفته بودم خونه دوستم. وقتي داشتم بر مي گشتم سر کوچه که رسيدم مامانم رو ديدم که از يک 206 پياده شد. چون کوچه ما طولش کمه از سر کوچه راحت مي شد ديد. يک مرد هم همراهش بود. ديدم دست مامانم رو گرفت و رفتن تو خونه. من گيج شدم و تعجب کردم. چون تا اون موقع مامانم رو نديده بودم که با مرد غريبه دست بده ولي حالا... کنجکاو شدم. آروم آروم رفتم سمت خونه و در رو باز کردم و با احتياط و بي سر و صدا رفتم تو خونه و مواظب بودم مامانم نفهمه که ببينم جريان چيه؟ در اتاق مامانم نيم بازبود. ديدم اون مرده داره مامانم رو لخت ميکنه و مامانم هم داره اون لخت ميکنه. من که داشتم شاخ در مي آوردم. بعد ديدم مامانم ميگه ماني کوچکه رو بده ميخوام بخورمش و اون يارو هم کيرش رو از شورتش در آورد و داد دست مامانم و اونم با يک حرکت کير ماني رو تا ته کرد تو دهنش و ساک مي زد که بعد از 2 دقيقه ماني گفت: بخواب رو تخت و مامان خوابيد رو تخت. بعد سر مامان رو از رو تخت کشيد به لبه تخت و دوباره کيرش رو کرد تو دهن مامانم. البته اين دفعه ماني تخماش رو هم همراه با کيرش تا ته مي کرد تو حلق مامانم و دست چپش زير سر مامان رو گرفته بود و با دست راستش فک مامان رو گرفته بود و انقدر تو دهن مامانم تلمبه مي زد و کيرش رو تا ته ميکرد تو حلق مامانم که مامانم سرخ کرده بود و داشت خفه مي شد که ماني آبش اومد و همه رو تو حلق مامانم و تو دهن صورتش خالي کرد و تخماش و کيرش رو رو صورت مامان مي ماليد و بعد کيرش رو با موهاي طلايي مامانم خشک کرد. بعد گفت: ندا اون کيف من رو بده يک هديه با حال برات دارم. بعد يک جعبه رو در آورد و يک وسيله پلاستيکي رو از توش در آورد و کرد تو کس مامانم. يک دستگيره بهش بود و با فشار زياد دستگيره رو بالا کشيد و مامانم يک جيغ بلند کشيد و ديدم اين وسيله کس مامانم رو تا ته باز کرده بود و کاملا از دم در من هم مي تونستم داخل کسش رو ببينم. بعد گفت: ندا بيا بشين رو کيرم. مامانم کونش رو با دو تا دستش گرفت و سوراخش رو باز کرد و نشست رو کير ماني و يک جيغ بلند ديگه زد و شروع کرد به بالا پايين رفتن وجيغ زدن. من ديگه داشت آبم ميومد. ماني گفت: ندا پاشو تا آبم نيومده. مامان پاشد و ماني اون وسيله رو از تو کس مامان در آورد و کيرش رو کرد تو کس مامانم و شروع کرد دوباره تلمبه زدن. به مامان گفت: مي خوام يک يادگاري برات بذارم ندا! مامانم گفت: آخ جون بذار. ولي ... شهاب چي؟ ماني گفت: مهم نيست وقتي من و تو ازدواج کنيم ديگه هيچکس نمي فهمه. حتي شهاب. راستي يادم رفت بگم مامانم 5 ساله از بابام جدا شده و اينو که گفت قند تو دل مامانم آب شد و گفت باشه. ماني مثل کس نکرده ها مامانم رو گذاشت رو ميز و کيرش رو تا ته مي کرد تو کس مامانم. با سرعت زياد طوري که از زمين پاهاش جدا شده بود. انگار داشت مي پريد. تمام وزنش رو انداخته بود رو کيرش و مي گذاشت تو کس مامانم. بعد از يک ربع ماني آبش رو تو کس مامانم خالي کرد و گفت اينم از يادگاري من. مامانم گفت: من هنوز سير نشدم. گرسنم. کير مي خوام. ماني گفت: نه ديگه. بريم حموم. مامانم هم که هنوز از کير سير نشده بود کير ماني رو کرد تو دهنش و چهار دست و پا و کير به دهن رفت تو حموم اتاق مامانم و در رو هم از شانس خوب من نبستند. من آروم اومدم تو اتاق مامان و داشتم يواشکي نگاه مي کردم که ديدم ماني مي خواد کيرش رو از دهن مامانم به زور در بياره و مامان نمي گذاشت. ماني گفت: ندا شاش دارم. بذار در بيارم که مامان کير ماني رو با دست محکم گرفت و از دهنش در آورد و گفت: بايد تو دهن من بشاشي. ماني رفت بالاي سر مامانم و مامان دهنش باز کرد و ماني شروع کرد شاشيدن تو دهن و صورت و هيکل مامانم. من هم از اين کار خيلي خوشم اومده بود. دوست داشتم که اين کار با من هم مي کرد. چون من دو جنسي هستم و قرار بود چند وقت ديگه هم عمل کنم. دوست داشتم الان جاي مامانم بودم. بعد از اينکه مامان شاش ماني رو خورد من که ديگه خيلي حشري بودم اومدم بيرون و رفتم اتاق خودم ولي صداهايي که از حموم اتاق مامان مي اومد نشون مي داد که مامان و ماني خيلي حال مي کنن. بعد از 1 ساعت يک صداي جيغ بلند اومد و من آروم رفتم پايين دم حموم که ديدم مامان از کسش داره خون ميريزه و مي خنده. ماني هم همين طور. ماني گفت: بالاخره به آرزوت رسيدي. کس و کونت يک سوراخ شد. بيا بشورمت و راستي فردا بيا مطب تا بدوزمت. تازه من فهميدم که بله مامان مخ يک دکتر زنان رو زده که دوخت و دوز هم ميکنه. يو اشکي از خونه اومدم بيرون تا ماني بره. بعد از اين که ماني رفت رفتم خونه. ديدم مامان رو تخت خوابيده. سلام کردم. اونم با خنده سلام کرد. گفت: شهاب من خوردم زمين پام درد مي کنه! زنگ بزن شام از بيرون بيارن. من تو دلم گفتم: آره ديگه راست ميگه. ماني زمين زدتش. اونشب گذشت و مامان اصلا از تخت بيرون نيامد و فردا صبح هم گفت: بيا با هم بريم دکتر زنان که درباره تزريق هورمون براي تو صحبت کنيم. بعد من هم برم براي پام دکتر. من گفتم: باشه مامي. من ميرم ماشين رو روشن مي کنم شما بيا پايين. گفت: من پام خيلي درد مي کنه برو ماشين رو روشن کن بعد بيا کمکم. من رو بيار پايين من ماشين رو روشن کردم و رفتم کمک مامان. هنوز از جاش بلند نشده بود. من که ديدم اينجوريه و مي دونستم که مامان جر خورده و نمي تونه از جاش جم بخوره و چون هيکلش رو فرم و قلميه و سنگين نبود رفتم و بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشين و رفتيم. وقتي رسيدم مطب ديدم بله! مامانم ما رو برده مطب دکتر ماني. مامان رو بردم تو و منشي دکتر ما رو در جا برد تو. مثل اينکه از قبل سفارشها بهش شده بود. بعد دکتر گفت: خانم منشي من کار دارم بايد برم. شما مي توانيد بريد و به بقيه مريضها بگيد فردا بيان. اين مريضها رو که معاينه کنم ميرم. شما بريد. بعد دکتر ماني آمد کنار من و شروع کرد صحبت راجع به عمل تغيير جنسيت و هورمون درماني و مراحلش و گفت: من بايد شما رو معاينه کنم. گفتم: خوب آقاي دکتر معاينه کنيد. بعد گفت: اينجوري نميشه که. گفتم: پس چطوري؟ گفت: شما بايد کاملا لخت شيد تا من کاملا بدن شما رو ببينم و نظر بدم. براي هورمون درماني و عمل و مقدار هورموني که بايد به شما تزريق بشه. گفتم: آخه... مامانم گفت: هرچي دکتر ميگه گوش کن. دکترماني من رو جلوي مامانم لخت مادر زاد کرد و يه کم کير کوچيکم رو دست مالي کرد. بعد گفت: بچرخ و پنج شش باري زد به کونم و گفت: بدنت هم مناسبه. مي خواي از امروز هورمون درماني رو شروع کنيم؟ من تا آمدم فکر کنم مامانم گفت: بله. آقاي دکتر ماني به من گفت: پس برو رو تخت اون اتاق بخواب تا من بيام و وسايلم رو آماده کنم. آمدم برم اون اتاق پشت در صبر کردم. شنيدم که مامانم به ماني گفت: هورمون زياد بهش بزن. مي خوام دختر که ميشه سينه هاش بزرگ و حشري کننده باشه. من کلي حال کردم. رفتم تو اتاق. بعد ماني با آمپول اومد و گفت: راستي دوست داري دختر شدي اسمت چي باشه؟ منم گفتم ليلا. گفت: ليلا خانم اول يه آمپول بيهوشي بهت مي زنم بعد هورمون. بعد از اينکه آمپول زد دو دقيقه بعد از هوش رفتم. وقتي بهوش اومدم ديدم تو خونه خود مون هستم و رو تخت مامان کنار مامان خوابيدم. فهميدم دکتر با يك تير دو نشون زده هم هورمون به من زده هم مامان رو دوخت و دوز کرده و پرستار مطبش رو گذاشته بود خونه ما تا به مامان کمک کنه. بعد از 10 روز مامان حالش خوب شد و من هم احساس درد درسينه هام مي کردم. سينه هام يه کم برجسته شد بود. اون شب هم کنار مامان خوابيدم. شب خواب بودم که احساس سرما کردم و متوجه شدم لخت لختم. هم من هم مامان. البته مامان من رو لخت کرده بود. من هم خودم رو زدم به خواب که ببينم مامان چي کار مي کنه. ديدم اومد و شروع کرد به ساک زدن کيرم و بعد پاشد و کير من رو گذاشت تو کسش و شروع کرد به بالا پايين رفتن. من بي اختيار با دستام دور کمرشو گرفتم و کمکش کردم. اونم هيچي نگفت. من آبم رو تو کسش خالي کردم و اون گفت پسرم ديدم حيفه اين کير کس و کون نديده بريده بشه و مي خواستم اين شبهاي آخر يک حالي بهش بدم. من گفتم: مرسي مامي. پس مامي ميخوام کونت بزارم. گفت: باشه. برگشت. با انگشت سوراخ کونش رو پيدا کردم و کيرم رو تا ته کردم تو کونش. همين جوري که تلمبه مي زدم يک دفعه کيرم ليز خورد و با فشار رفت تو کسش. دادش رفت هوا و گريه کرد و گفت: بابا چه خبرته؟ دوباره مي خواي جرم بدي؟ گفتم: مامي من که ماني نيستم که. هر دومون فهميديم سوتي داديم. مامانم گفت: اي شيطون! گفتم: مامان جدي با ماني ازدواج مي کني؟ گفت: آره عزيزم. اشکال داره؟ گفتم: نه. بعد گفتم: مامان کيرمو بخور. بيا بريم حموم. همون جوري در حالي که کيرم تو دهن مامان بود و داشت مثل سگ چهار دست و پا راه مي رفت رفتيم حموم و من رفتم بالاي سر مامان و گفتم: مامي تشنت نيست؟ گفت: چرا و من هم شاشيدم تو دهنش و به صورت و چشاش هيکلش. گفت: صبر کن. گفتم: چرا؟ گفت: کيرتو بزار تو دهنم بعد بشاش. منهم کيرم و تخمام رو مثل ماني تا ته کردم تو حلقش و شروع کردم شاشيدن تو حلقش و بعد در آوردم. شروع کرد برام ساک زدن و آب کيرم تا آخرين قطره مکيد. مثل اينکه داشت از سينه مادرش شير ميخورد. بعد با هم حموم کرديم و دو تايي لخت رفتيم تو تخت. مامي گفت: پسرم اين 30 شب که به عملت مونده ميخوام کيرت کس و کونم رو تا صبح پر کنه. بعد کير من رو گرفت و گذاشت تو کسش و من خوابيدم و کيرم تا صبح تو کسش بود. روزهاي آخر بود. موهاي صورت و تنم ريخته بود. هيکلم زنونه شده بود و سينه هام کاملا بزرگ شده بودن و مامان برام چند دست لباس زير زنونه و کفشهاي زنونه و لباسهاي ديگه زنونه خريده بوده و بهم آرايش کردن و اينجور کارها رو ياد مي داد. از نظر ظاهري مثل يک دخترشده بودم. در ضمن چند دست لباس توري سکسي و چند تا شورت توري و سوتين خريده بود و من ديگه صبح ها شورت وسوتين دخترونه تنم مي کردم و با مامان مي رفتيم بيرون. مامان هم من رو ديگه ليلا صدا مي کرد و من رو خونه دوستاش مي برد و من رو با دختر دوستاش آشنا مي کرد تا با هم دوست بشيم. ولي هنوز شبها کير من رو مي گذاشت توکس يا کونش و يا شبها برعکس مي خوابيد و کيرم رو تو دهنش مي کرد و بعد سرش رو مي گذاشت لاي دو تا پاهام و کيرمن رو لا به لاي سينه هاش مي گذاشت و مي خوابيد. ولي من ديگه آبم نمي آمد و حشري نمي شدم. ولي صبحها مامان که مي خواست بيدارم کنه يا پستونام رو مي چلوند يا کيرم رو مي کشيد. بهش گفتم: مامان لطفا ديگه کيرم رو نکش. اگر مي خواي بيدارم کني سينه هام رو بچلون يا با باسنم ور برو يا بزن روش. گفت: باشه دخترم. بعد از عمل 15 روز بيمارستان بودم. تا حالم کاملا جا اومد و کاملا دختر شدم و هيچکس ديگه نمي تونست بفهمه من قبلا پسر بودم. حتي اگه من رو مي کردن. بعد از اون ماني هم شناسنامه ام رو درست کرد و با مامان نامزد کردن و ديگه هر شب خونه ما ميومد و يک هديه براي من يا مامانم مي خريد. مامان ديگه کليد خونه رو دستش داده بود و بعضي شبها هم پيش مامان مي خوابيد. يک شب که با مامان قرار داشت و قرار بود بياد خونه ي ما يکي از دوستاي قديمي مامان زنگ زد و دعوتش کرد. مامان به من گفت: به بابات زنگ بزن و بگو من نيستم. ديرتر بياد. ولي من يادم رفت و رفتم تو اتاق مامان و پتو رو هم کشيدم روم و خوابيدم. دو ساعت بعد ديدم يکي داره من رو مي مالونه و پستونام رو مي چلونه. گفتم لابد باز مامانه. چون من هم از وقتي عمل کرد لخت مي خوابم. يکهو ديدم يه چيز بزرگي رفت تو کسم و يك انگشت هم تو دهنم. فهميدم بله مانيه و من رو با مامان اشتباه گرفته و گفت: ندا جون ميخوام يک حال اساسي بهت بدم. مي خواي؟ من هم به علامت رضايت انگشتشو يک گاز کوچيک گرفتم. يکهو ديدم يک کير مصنوعي لرزان و سفت و کلفت دراز آورد و گذاشت تو دهنم و يکي ديگه هم تو کونم و من رو اون شب تا وقتي مامان بياد با سه تا کير به جاي مامان کس کون پارم گاييد. بعد که اومد و گفت: ندا بيا بريم حموم. من گفتم: باشه بابايي!!! که ديد من رو با مامان اشتباه گرفته. وقتي فهميد چه اشتباهي کرده گفت: دخترم معذرت مي خوام. من هم گفتم: بابايي اشکال نداره. خوب کاري کردي. طعم و لذت دختر بودن رو باعث شدي احساس کنم. بعد کيرش رو گذاشتم تو دهنم و مثل سگ چهار دست وپا دنبال کيرش که تو دهنم بود رفتم حموم و گفتم: بابا تشنمه گفت: آب کيرم ديگه نمياد. گفتم: بابايي کي آب کير خواست؟ من شاش مي خوام. اون هم فهميد که من قضيه اون روز رو فهميدم. گفت: آخه دخترم شاش هم ندارم. گفتم: الان يک کاري مي کنم که شاشت بياد. رفتم آشپزخونه و شش تا پارچ شربت آلبالو درست کردم و با يه شيشه ويسکي آوردم تو حموم و همه شربت رو به زور بهش خوروندم و يه کم ويسکي هم بهش دادم. اينقدر شربت به خوردش داده بودم داشت مي شاشيد به خودش. گفتم: هنوز شاش نداري؟ گفت: چرا دارم. زيادم دارم. دهنم رو باز کردم و گفتم: بابايي اينم توالت. حالا بشاش. کيرش رو تا ته کرد تو حلقم و شروع کرد به شاشيدن. اينقدر شربت خورده بود که شاشش مزه شربت مي داد. رنگشم سرخ شده بود. با فشار زياد مي شاشيد تو حلقم. فکر کنم هرچي شربت به خوردش دادم رو تو حلقم خالي کرد. چون حالا من شاشم گرفته بود. حدود دو دقيقه کيرش تو حلقم بود و داشت با فشار زياد مي شاشيد توش. کيرش رو که از حلقم در آورد گفتم: تموم شد؟ گفت: نه دخترم هنوز دارم ولي براي شستن تو کمه. برو بازم شربت بيار. دوباره 3 تا پارچ شربت آوردم و همش رو خورد و اين بار رفت بالاي سرم و شروع کرد به شاشيدن و من زير شاش بابي دوش مي گرفتم و هردو داشتيم حال مي کرديم. بعد کل شيشه ويسکي رو با هم خورديم و کلي از هم لب گرفتيم. جوري که من داشتم خفه مي شدم. بعد بابا کلي تو حموم من رو از کس و کون گاييد. بعد من رو و خودش رو شست. وقتي اومدم برم بيرون گفت: نه دخترم صبر کن. شما رو من بايد روصندلي بشونم و ببرم بيرون. با اينکه سرش داشت گيج مي رفت من رو بغل کرد و کيرش رو گذاشت تو کسم و من رو روي صندلي کيري سوار کرد و برد تو رختخواب و کلي از کس و کون و دهن من رو کرد جوري که بيهوش شديم. چون از ساعت 8 تا يك شب بود که داشتيم با هم حال مي کرديم. در حالي که کير ماني تو کس من بود و يک کير مصنوعي لرزان تو کونم کرده بود و سرش لاي پستونام بود خوابمون برد. وقتي بيدار شدم ساعت 7 صبح بود ديدم تو کس و کونم فقط کير مصنوعي ها هست و کير ماني تو کس مامانمه. اون شب بهترين شب زندگيم بود. چون از ساعت 1 شب تا 7 صبح من با کير اشغال شدم ولي هنوز که فکر مي کنم نمي دونم چقدرمن خسته بودم که ماني اون کير را با اون لرزش شديد گذاشته بود تو کسم تا صبح بيدار نشدم. همون روز ماني و مامان با هم ازدواج کردن ولي انگار ماني هم با من هم با مامان ازدواج کرده بود. چون از اون شب به بعد با توافق هر سه مون قرار شد شبها هرسه لخت رو يک تخت بخوابيم و بابا ماني هم مامي رو بکنه هم من رو. وقتي هم که مامي ديگه حامله بودش از1 ماه بعد عروسي معلوم شد بايد من به جاي مامي تا بعد از زايمان به بابا ماني حال بدم و6 ماهي زنش شده بودم. 2ماه بعد هم قرارشد با يکي از دوستهاي بابا ماني ازدواج کنم. من شرط گذاشتم که بايد قبل ازدواج يك بار سکس با هم داشته باشيم تا ببينم چطور آدمي هست و وقتي ديدم حتي از بابا ماني هم بيشتر بهم حال مي ده قرار ازدواج گذاشته شد. امروز که اين رو براتون مي نويسم قراره من با نامزدم که اسمش اسم قبلي خودمه يعني شهاب عروسي کنم. به زودي ماجراهاي خودم و شوهرم رو براتون تعريف مي كنم
Friday, December 16, 2005
مریم خاله
من یه خاله دارم به نام مریم که خیلی به هم نزدیکیم..... اختلاف سنی من و خاله جونم 21ساله... خاله ي من زنی با موهای خرمایی و بلند که تا نصفه کمرش می رسه و همیشه دم اسبی می بنده... و چشمای قهوه ای و قد تقریبا 170 سانتي و وزن 60 کیلو خوب خودشو نگه داشته بود و همه اینها کافی بود برای دیوونه کردن یه جوون 19 ساله. با اینکه اختلاف سن من و خاله زیاد بود ولی خیلی به هم نزدیک بودیم. خاله ی من با شوهرش زندگی می کرد و هیچ بچه ای نداشت. مشکل حاملگی داشت. بیچاره خیلی هم خرج دوا ودرمون کرد ولی دستش به هیچ جا بند نشده بود. شوهر خاله هم تو داروخانه کار می کرد. شب ساعت 3.5 کشیک داشت تا 3.5 ظهر. وقتی هم میومد خونه یه چیزی می خورد و می خوابید تا 9 شب بیدار می شد و تا یکی دو ساعت بعد باز می خوابید که تو کشیک کم نیاره. خلاصه من و خاله خیلی باهم راحت بودیم. بیشتر حرفمون هم سر دوست دختر هام بود گاهی وقتا با دوستام خونه خاله قرار داشتیم و خاله هم کم کاری نمی کرد و همه اینها موجب نزدیکی من و خاله می شد. یه روز خونشون مهمون بودیم. خاله داشت لباس می شست. توی یه راهرو که تقریبا یه متری می شد و برای رفتن به دستشویی و حمام باید از اونجا رد می شدی و لباسشویی هم اونجا بود. خاله مشغول لباس شستن بود. من هم به بهونه ی دستشویی از اونجا رد شدم. خودمو به خاله چسبوندم. بهم چپ نگاه کرد. خیلی ترسیدم. رفتم تو دسشویی. خلاصه یه کمی اون تو موندم و بیرون اومدم و از اونجا که می خواستم رد شم دیگه خاله نبود. خلاصه به خیر گذشت. تو دلم گفتم: نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی. خلاصه شامو خوردیم و بعد از دو سه ساعت برگشتیم خونه. همش تو فکر بودم چه برخوردی بود؟ چرا این جوری شد؟ خلاصه فردا که چهارشنبه بود. راستی من پیش دانشگاهی بودم و چهارشنبه و پنجشنبه تعطیل بودم. ساعت نه صبح بود مامان اومد بیدارم کرد. گفت: تلفن باهات کار داره. گفتم: بگو نیست. گفت: خالته. منم که بعد از این همه نزدیکی به خاله و برخورد دیشب دیگه مخم داشت سوت می کشید گوشی رو برداشتم بعد از سلام و احوالپرسی خاله گفت: راستی شنیدم ریسیور پروگرام می کنی. گفتم: آره گفت: مال منم می کنی؟ اینو که گفت کلی جا خوردم ولی با خودم گفتم منظوری نداره. یهو بلند تر گفت: می کنی یا نه؟ گفتم: چیو؟ خندید گفت: چته مگه؟ گفتم: هیچی. گفت: هر چی لازم داری بردار بیار با کامپیوتر ما کارتو بکن. گفتم: تو از کجا میدونی که سرو کارم با کامپیوتره؟ گفت: بسه. مامانت همه چیو بهم گفته. زود باش بیا. منم فیش رو برداشتم و سر راه یه کارت پنج ساعته خریدم و رفتم خونه خاله. زنگو زدم و بدون سوال کردن و کیه و فلان و اینا درو باز کرد. رفتم تو. خلاصه گفت: برو تو اتاق کامپیوتر. روشنش کن کارتو انجام بده. من الان میام. سرم رو انداختم پایین و به طرف اتاق رفتم که یهو صدام زد و گفت: راستی همه کانالا رو باز می کنه؟ گفتم: آره گفت: همشو؟ گفتم: نه گفت: خب زود باش. نشستم پای کامپیوتر و دیدم اینترنت دارن. رفتم تو سایت سات سات و برنامه استار ست 550 رو گرفتم و کارشو انجام دادم. بعد اومدم و نصبش کردم رو تلویزیون و مشغول سرچ و ردیف کردن شدم. خاله اومد و من مشغول بودم. رفت تو اتاق خواب و بیرون اومد با شلوارک که رنگش سفید بود و یه پیرهن نازک که دم و دستگاه تابلو بود. منم سرمو کردم تو برف و کارمو کردم. گفت: من میرم حموم. یادت نره کانال خوباشو قفل کنی ها. گفتم: چسب. با صدای بلند خندید گفت: چسب؟ گفتم: میگن. بازم بلند تر خندید و رفت تو راهرو و لباساشو کنار لباسشویی در آورد و رفت تو حموم. من تو شیشه ی میز تلویزیون دیدش زدم ولی ترس عجیبی داشتم. یهو صدام زد. منم رفتم. یهو دیدم در حموم بازه. از دور گفتم: چیه؟ گفت برو تو اتاق خواب تو کمد من یه شورت و سوتین بیار. توش موندم. رفتم تو کمد و دیدی زدم و برگشتم. گفتم: کدومو بیارم؟ گفت: هر کدوم دوست داری. خلاصه منم زرشکیه رو انتخاب کردم و بردم براش. گفت: ایول. از کنار در بهش دادم. با دستاش گرفت و برد. چیزی نگفتم و رفتم پای ریسیور و کارم داشت تموم می شد یهو خاله اومد بیرون. به به چه هیکلی! یه تی شرت صورتی وشلوار سفید که شورت زرشکی زیرش خودنمایی می کرد. اومد و کنارم نشست. گفت: این کانال بیست و چهار ساعته که میگن رو داره دیگه نه؟ گفتم: قبل از پروگرام هم داشت توش موند و گفت: من ندیده بودم. خلاصه گفت: بزار ببینم. گفتم: کانال 111 هست هر وقت خواستی ببین. گفت: لوس نشو. خلاصه گفت که دیشب که بهم چسبیدی شوهرم ما رو دید. منم می خواستم که خلاصه بله دیگه. حالا هم معذرت می خوام. منم کارمو تموم کردم و کنار هم نشسته بودیم. یهو گفت: انگشترمو دیدی؟ گفتم: نه. یهو دستشو دراز کرد. منم گرفتمش و نگاه کردم. کنترل ماهواره دست خودش بود که اسپایس پلاتینوم رو گذاشت. خلاصه وسطای کار بود که منم دستشو بوسیدم. اون به فیلم نگاه می کرد. منم کم کم به موهاش دست زدم و یه کمی نوازشش دادم. یه کش به رنگ سبز بهاری موهاشو نگه داشته بود. من بازش کردم و تو موهاش دست کشیدم. یهو گفت: چرا بازش کردی؟ ببندش و پشتشو به من کرد. منم پاهامو باز کردم و از پشت بهش چسبیدم و با هزار مکافات بستمش. خودشو بهم می مالوند و گفت: بسه دیگه. یالا شروع کن. مردم. گفتم: چیو؟ خندید و گفت: گم نشی؟ گفتم: چرا؟ گفت: خودتو میزنی اون راه. منم خندیدم و از پشت بغلش کردم و سینه هاشو تو دستام لمس کردم. گفت: عزیزم مواظب باش. من که فرار نمی کنم. هستم. یه کم دستمالیش کردم. یهو برگشت و منو خوابوند و روم خوابید. تو چشام نگاه کرد و بهم گفت: خیلی دوستت دارم. دیشب هم داشتم میترکیدم. به زور خودمو جمع کردم. دلم میخواست لباتو تیکه تیکه کنم. لباشو گذاشت رو لبام و قلمبگی سینه هاش که به سینه هام چسبیده بود دیوونه کننده منو به جونه خاله انداخت. یه غلتی خورد و منو روی خودش کشوند و گفت: مال توام دربست. بکن که خرابتم. منم دیگه تو اوج بودم که گفت: بریم اتاق خواب. بغلش کردم و همش عاشقونه نگام می کرد. به اتاق رسیدیم. جلوی میز توالت گذاشتمش زمین. از پشت بغلش کردم. از توی آینه به هم نگاه می کردیم. بهم گفت: نمیری حموم؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: تا راحت تر همدیگه رو بخوریم. تو یه چشم بهم زدن رفتم حموم. بهم گفت: اسپری موبر اونجاست. خودتو بساز برام که مستتم. تا برگشتم دیدم که یه عروس روی میز توالت نشسته! چه رژی! چه خط لبی! رفتم جلوش و کشوندمش پایین و سینه به سینه به هم چسبیدیم. طوری که شیطونم دره بهشتش بود و دستامون دور کمر هم و لبها هم که دیگه نگو. خلاصه سینه هاشو میمالوندم و دست دیگمم روی باسنش بود. خیلی نرم و بزرگ بود. سینه ها هم که 85 بود و بله دیگه. لبمو از لباش جدا کردم و بهش گفتم: عذابم نده ظالم. خندید که برق لباشو نتونستم تحمل کنم و باز چسبیدم بهش. یهو یه ام ام کرد. لباشو ول کردم. گفت: بابا تو دیگه کی هستی؟ چسبی که بهم گفتی اینجا اثر کرد. هم بدنمو گرفت هم لبامو. بعد گفت: بریم رو تخت. همین جور چسبیده به هم رفتیم. منو انداخت رو تخت و روم خوابید. با دستش شیطونمو فشار می داد به بهشتش و با فاصله ی کم تو چشام نگاه می کرد. یهو صدای زنگ در اومد. جا خوردم. گفت: خیالی نیست. صبر کن الان بر می گردم. گفت: کیه؟ زن همسایشون بود برای گذران وقت اومده بود اونجا. مریم خاله بهش گفت: الان مهمون دارم. بعدا بهت سر می زنم و آیفون رو گذاشت و اومد تو اتاق. خودش پیرهنشو در آورد گفت: به امید تو بشینم شب میشه و خندید. ساعت 11 بود. گفت: باید کارا رو فشرده تر کنیم. خلاصه شلوارشو هم در آورد و گفت: بقیش با خودت و من چشام در اومده بود. گفتم: بابا دیوونه کجا بودی صبح تا حالا؟ خدید و گفت: بیا. بعد منو به میز چسبوند و بند شلوارمو کشید. تو همه این مدت تو چشام نگاه می کرد. کشید پایین. شورت هم پام نبود و حسابی تمیز کرده بودم. با دستای نازش وزیرمو گرفت. گفت: چه مهره ی قوی ای داری. همه چیو صاف می کنه. بهم نگاه کرد و گفت: ویرانگرمی. تاراجم بزن. محبت. زانو زد و یکمی شیطونو به بازی گرفت. یه گاز مختصر از کلش گرفت و با دندوناش یه کم کشیدش. بعد از مدتی خوردن منم از بالا به سینه هاش و حرکاتش خیره شده بودم. بلند شد یه اسپری نیم ساعته آورد و زد به شیطون. گفت: تا تو به لب بهشتم بوسه می زنی این اسپری کارشو می کنه. خلاصه زد و یه کم مالش داد و رفت رو تخت خوابید. منم رفتم وسط پاهاشو شورتشو زدم کنار. یه بوسی از مرکز خط دفاعیش گرفتم. صدای خاص و عجیبی داد. کلی خندیدیم. من نمی دونستم به کجاش دست بزنم. لا مذهب مثل هلو نرم و لطیف بود. بعد از ده دقیقه بلندش کردم و بغلش کردم و با یه لب از باغ لباش لبامو مرطوب کردم. ناخنهاشو لاک صورتی کم رنگ زده بود که دل مجنونشو دیوونه می کرد. خلاصه همین طور که بلند شد یه کم رفت عقب و به ته تخت خودشو رسوند. گفت: سوتینمو نمی خوای باز کنی؟ ممه هام خفه شد. کشیدمش پایین. بدون اینکه بازشون کنم. و خودشو هم کشوندم و خوابوندم و شیطونم رو نزدیک بهشتش کردم. خودش گرفت و یه کم کشید و مالوند به بهشتش و آه و اوه کرد و گفت: کمک کن دیوونه. منم یه کم فشار دادم تو. خیلی نرم بود. کردم تو. یهو داد زد: آی! آتیش گرفتم! چقدر گرمه. و منم مست مست شدم. خوابیدم روش و یه کم جلو عقب کردم. گفت: سوتین اذیت می کنه. بلند شد و گفت: درش میاری یا خودم درش بیارم؟ همین جوری که دستمو بردم پشت صورتم بهش نزدیک شد. یهو یه گاز نرم از سینه هاش گرفتم. یه آهی گفت که نزدیک بود... گفت: نداشتیما. گفتم: تازه آوردیم. خندید و خوابید. منم دوباره کردم تو. نرم نرم. خیلی گرم بود. ده دقیقه ای همینجوری کار شد ولی خسته شدم. بلند شد گفت: پسر خواهرم خسته شد. جواب مامانتو چی بدم؟ منو خوابوند. یه جوری که کمی تکیه داده بودم. اومد و دقیقا نشست رو شیطونم. کامل رفت تو. یه آهی کشید. یه کم بشین پاشو بازی کرد و یکی دو دقیقه شد که گفت: خسته ام اما نزدیکم. منظورشو گرفتم. برگشت و خوابید پاهاشو داد بالا و با دستاش گرفت. منم خوابیدم روش. همین جور که پاهاش هفت شده بود هفتشو دوره کمرم چنبر زد و محکم قفل شد. منم با تمام نیرو حرکت یکنواخت می کردم و خاله هم تو اوج عشق بود و همش می گفت: بکن... بکن... بکن... یعنی با نواخت حرکت ثابتم عکس العمل نشون می داد و تکرار می کرد بکن. یه کم صداش رفت بالا. نگاهش به من بود. منم دیوونه به سینه هاش نگاه می کردم. ریتم خاصی داشت. خیلی با حال بود. نوک قهوه ای باز و خیلی دایره اش کوچیک بود. یه کم که دستمالیش می کردم سرخ می شد. با تلمبه زدن من به اوج رسید. منم دیگه نزدیک بودم که یهو ترکوند. چند تا تکون مشتی خورد و آروم شد. تو این تکون ها خیلی جدی بود و خبری از خندش نبود. چشاشو بهم فشار می داد و منم بزن بکوب داشتم. بعد چند ثانیه گفت: تشنمه. رسیدی سیرم کن. منم برگردوندمش. مثل گربه. گفتم: به پشت حمله کنم؟ گفت: فعلا نه باشه بازی بعدی. یه کم پاشو باز کرد گفت: بچسبون. تو که رفت پاهاشو یه کم جمع کرد. گفت: تنگیش خوبه دلبرم؟ گفتم: محشره. مهندسش کیه؟ دو طرف کمرشو گرفتم و به گرمی عمقش رسیدم. صدای شلاپ شلوپ هم امانمو بریده بود که خیلی نزدیک شدم. گفتم: آب آمادس. برگشت. با دستش شروع کرد به حرکت جلو عقب و دیگه بعله تو دهانش کرد و شروع به خوردن آبنباتم کرد و منم ترکوندم. آب یه هفته جیره بندی رو تو دهان خاله جون ریختم. بیرون کشیدمش و بقیه رو رو سینش ریختم. اونم زانو زده بود و کارشو می کرد. خلاصه تموم که شد رو سینش دست کشید و با انگشتش کرد تو دهانش و بعد منو خوابوند و یه کمی تو بغل هم خوابیدیم. بعد گفت: بریم حموم. رفتیم حموم و زیر دوش همش به هم چسبیده بودیم و قربون صدقه هم می رفتیم. همدیگه رو شستیم و حوله رو دور دوتامون کردیم و چسبیده به هم اومدیم بیرون. بهم گفت: حال کردی باهام رفیق شدی؟ خندیدیم و دیدیم ساعت یک و ربعه گفت: برای امروز بسه. سعی می کنیم تو بازی های بعدی پشتو هم شرکت بدیم. منم گفتم: خدا کنه. خلاصه رفتیم تو اتاق خواب و گفت: لباس تنم کن. گفتم: چشم دردونه. خلاصه سوتین و شورت و دامن و پیرهنو تو تنش نشوندم. با شیش هفتا ماچ جانانه وداع کردم و رفتم خونه. تجربه ی من در این داستان این بود که هر سر بالایی یه سرازیری داره و اگه کسی تندی کرد دلیلش نیست که بی خیال بشی. شرایط رو بسنجین و رک باشین. فعلا بای
Sunday, November 27, 2005
مامان و خاله میترا در کیش
سلام من آریا هستم من رو باید یادتون باشه قبلا داستان اولین سکس خودم با خاله میترا اونم جلو مامانم رو براتون تعریف کرده بودم و گفته بودم که در یک فرصت دیگه داستان سکسم با مامان جونمم براتون تعریف می کنم. بعد ازاولین سکس من و خاله میترا یه چند بار دیگه جورشد که یه کارایی بکنیم ولی همیشه با ترس و لرز. آخه مامان مخالف بود و می گفت یه وقت آبروریزی می شه. شایدم از حسودیش بود ونمی خواست که من مال خاله میترا باشم. حدود یک سال بعد از اون ماجرا مامان و خاله میترا تصمیم گرفتن که برای گردش وخرید برن کیش. اونم دونفری. ولی هم بابام و هم شوهر خالم قبول نکردن که مامان وخاله رو تنها بفرستن پیشه عربای حشری ولی بالاخره به شرط اینکه منم باهاشون برم قبول کردن که یه مرد بالا سرشون باشه. منم که از خدا خواسته قبول کردم و مشکل مامان اینا حل شد. قرار بود سه روز دیگه راهی بشیم. منم همش به دلم صابون میزدم که تواین یک هفته هر شب با خاله میترا برنامه دارم وبرای همین لحظه شماری میکردم. بالاخره اون روز رسید وسوار هواپیما شدیم ورسیدیم کیش. هواش خیلی عالی بود. رفتیم به هتلی که بابام برامون جا رزرو کرده بود ویه اتاق سه نفره گرفتیم. تا رسیدیم تواتاق خاله میترا لباساشو درآورد وگفت: من و آریا می ریم یه دوش بگیریم تا خستگی راه از تنمون دربیاد. بعدشم زد زیر خنده. خوب هر سه می دونستیم منظورش چیه. منو میگی با شنیدن این حرف داغ شدم. انگار تو سونام. خیلی هیجان داشتم. قلبم تندتند میزد که طبق معمول مامان حالمونو گرفت گفت: نه لازم نکرده خرخودتی منم میام که یه وقت شیطونی نکنین. بعد باهم رفتیم حموم. منم که مثل همیشه کیرم داشت پوستشو پاره می کرد. خاله میترا هم همش خودشومی مالید به من که منم شروع کنم ولی این دفعه مامان همش بهم چشم غره می رفت واجازه نمی داد. منم هیچی نمی تونستم بگم وکاری کنم. تا اینکه خاله میترا کیرمنو گرفت وگفت: من دیگه طاقت ندارم. آریا خودتو آماده کن که مامان منو کشید کنار و گفت: نخیرم. هیچم از این خبرا نیست. بیخودی خودتو لوس نکن. خاله میترا گفت: برای چی نکنه؟ اینجام می ترسی آبروریزی بشه؟ اذیت نکن دیگه. توبه ما چیکار داری؟ خودت که قدر یه همچین کیریو نمی دونی بزار خوب ما استفاده کنیم. مامان در جواب خاله میترا چیزی گفت که من کلی شاد شدم. گفت: اتفاقا از این به بعد خواهیم دید. من همش فکر می کردم که منظور مامان چی بوده ولی ته دلم خیلی از این حرف مامان خوشحال بودم. بعد از حموم اومدیم بیرون و رفتیم که یه گشتی اطراف هتل بزنیم. واقعا مردای اونجا طوری به ما نگاه می کردن که انگار خاله ومامانو میخوان همون جا بکنن! این از نگاه شهوتی شون معلوم بود. البته با مانتو تنگ و کوتاهی که خاله میترا پوشیده بود اونم با یه هیکل گوشتی وسکسی یه کم حق داشتن. بازم تیپ مامان بهتر بود ولی اونم خیلی جلب توجه می کرد. خلاصه شب شد و برگشتیم هتل. خاله میترا با مامان خیلی سرد صحبت می کرد. معلوم بود که خیلی از دست مامان ناراحت شده. منم همینطور. اونم بعدازاین همه وعده که به کیرم داده بودم. برای همین از بی حوصلگی زود رفتم که بخوابم. اتاقمون دوتا تخت داشت یه دونفره و یه تک نفره که من روش خوابیدم. وسطای شب بود که شنیدم صدای آخ اوخ میاد. وقتی بلند شدم دیدم بله مامان با خاله میترا دارن با هم حال می کنن. منم که فوری کیرم شق شد وقلبم با شدت می زد خیلی هیجان زده بودم. آخه تاحالا مامانو تواین حالت ندیده بودم. خیلی سکسی وخوشکلتر شده بود. مامان پاهاشو باز کرده بود وخاله داشت کسشو می خورد. مامانم سینه هاشوچنگ می زد و می کرد تو دهنش و نوکشو گاز می گرفت. بعد خاله میترا انگشتشو کرد تو کس مامان. اونم همش می گفت: بیشتر بیشتر... خاله میترا اون یکی انگشتشو کرم زد و کرد تو کون مامان(می دونستم مامان برعکس خاله عاشق سکس از کونه) وبا شدت تکون می داد. دیگه جیغ مامان دراومده بود. همش می گفت: من کیر می خوام کیر کیر... خاله میترا سرشو برگردوند که یه چیز درست و حسابی برای حال کردن پیدا کنه. تا اومد برس رو از جلو آینه برداره منو دید و فهمید که بیدارم ولی چیزی نگفت. یه چشمک بهم زد که یعنی ببین و لذت ببر. بعد برس رو برداشت و چرب کرد و دستشو کرد تو کون مامان. اونم یه جیغ زد و شروع کرد به آخ اخ کردن وهمش می گفت: بیشتر بیشتر. آخه دسته برس هم کوچیک بود هم نازک. ولی معلوم بود بدجوری حشری شده بود. منم از اون بدتر. همش داد میزد من کیر میخوام. کیر... بعد خاله میترا گفت: میخوای آریا رو بیدار کنم که بیاد بکنتت؟ وقتی اینو شنیدم چشمام چهارتا شد! ولی مامان گفت: نه. خاله گفت: مگه امروز نگفتی که ازامروز قدرکیر آریا رو میدونی؟ مامان گفت: خوب آره. گفتم ولی نمیشه که. اون پسرمه. من تاجایی که تونستم سعی کردم باهاش راحت باشم ولی سکس نمی شه. یه احساسی دارم که نمی تونم این کارو بکنم. خاله گفت: بالاخره دوست داری بکنتت یا نه؟ مامان گفت: خوب آره. خیلی دوست دارم ولی ... خاله گفت: دیگه ولی نداره. مامان گفت: یعنی چی؟ چیکار میخوای بکنی؟ خاله با خنده گفت: هیچی ، آریا خودش بیداره. کارا رو می کنه. مامان مثل اینکه برق گرفته باشدش از جاش پرید و منو دید که بیدارم. من لال شده بودم. مامان یه نگاه به خاله میترا کرد و گفت تلافیشو سرت در میارم میترا. نمی تونست منو نگاه کنه. از حرفایی که دربارم زده بود خجالت می کشید. بعد خاله میترا اومد منو بلند کرد و کشید روتختشون. من نمی دونستم باید چیکارکنم. هرکاری که خاله میترا می گفت می کردم. مامانم هیچی نمی گفت. خاله منو خوابوند رو مامان. تا چشممون به هم خورد خندمون گرفت. آخه دیگه معلوم شده بود که هردومون یه چیز میخواستیم ولی ازهم مخفی می کردیم. بعد شروع کردیم به لب گرفتن. منم همش خودمو می مالیدم به مامانم و کیرمو ازجلومی کردم لای پاش. خاله میتراهم تخمامو می مالید. بعد ازچند دقیقه خاله منوخوابوند و کیرمو تا جایی که می شد کرد تودهنش و می مکید. هربار که این کارو می کرد انگار یه چیزی تو دلم خالی می شد. خیلی ازاین کارخوشم میومد. خاله میترا به مامان گفت: بیا دیگه. مگه تو نبودی الان همش می گفتی کیرمیخوام کیرمیخوام؟ بیا دیگه اینم کیر.عجب کیریم هست. مامانم بلند شد. کیرموگرفت دستش و شروع کرد به خوردن. ازخاله بهترمی خورد. بیشترحال می داد. خوب هرچی باشه باسابقه تربود. بعد مامان به پشت خوابید و به من گفت: بیا مامانی ببینم. منم زود رفتم روش. خاله میترا داشت خودشو می مالید. مامان کیرمو گرفت ومی مالید به کسش که دیگه من طاقت نیاوردم و کیرمو تاجایی که می شد کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن. عجب کسی داشت مامانم ( کوفتت بشه بابا). مامان دستاشوگذاشته بود رو باسنم و منوفشار می داد رو کسش وهمش ناله می کرد. خیلی نرم و لیزبود. با یه فشارکوچیک تا ته می رفت تو.مامان می گفت: بکن. بکن. منم می کردم وسینه هاشو می لیسیدم. از گاز گرفتن لباش معلوم بود که داره خیلی حال می کنه. بعد حس کردم که داره آبم میاد. به مامان گفتم که داره آبم میاد. چیکارش کنم؟ گفت: صبرکن هنوز کارت دارم. منو بلند کرد و گفت: برو دستشویی وکیرتو با آب سرد بشور بیا تا بریم سر اصل کاری!(چون آبم دیرتر بیاد) منم رفتم. وقتی برگشتم دیدم مامان به حالت سجده خوابیده و خاله داره دوانگشتی کون مامانو گشاد می کنه برای یه چیز بزرگتر. وقتی اومدم روتخت خاله یه کم کیرمو خورد تا دوباره سرحال بشه. مامان همش می گفت: زودباش. زودباش دیگه. بعد خاله کیرمو چرب کرد و فرستاد پشت مامان. منم می دونستم که باید چیکارکنم. وقتی کون مامانو دیدم که منتظره تا من بکنمش داشتم دیوونه می شدم. آخه باسن خیلی بزرگ و گوشتی ای داره. وقتیم که قمبل کرده بود خیلی بزرگتر به نظرمیومد. واقعا خیلی سکسی وتحریک کنندس. کیرمو خیلی آروم گذاشتم دم کونش و با یه فشار کوچیک سر کیرم رفت توش. معلوم بود بابا مامانو زیاد از کون کرده و به سکس ازکون عادت داره. بعد با کمی مکث کل کیرمو کردم تو مامان. یه آه از ته دل کشید و سرش رو گذاشت روی بالش. منم کیرمو می کشیدم بیرون و تا جایی که می شد می کردم تو. تا اون موقع سکس از کون رو تجربه نکرده بودم ولی به نظر من ازکس بهتر بود. هم تنگ تر وهم گرمتربود. مامان دیگه آخ اخ نمی کرد. داد می زد: بیشتر. تندتر. تا ته بکن تو. و منو حشری تر می کرد. خاله میترا دیگه صداش دراومد که: یه کم یواشتر. مثل اینکه یادت رفته اینجا هتله. الانه که همه از سر و صدای شما بریزن اینجا. ولی مامان اصلا حالیش نبود. انقدرجیغ و داد کرد تا چند تا تکون شدید خورد و کمرش شل شد. منم دیگه داشت آبم میومد گفتم: مامان داره آبم میاد چیکارکنم؟ مامان گفت: هر کاری دوست داری بکن. منم کیرمو از کون مامان درآوردم و گذاشتم لای سینه هاش. اینکارهمیشه آرزوم بود. فقط تو فیلما دیده بودم. البته قبلشم می تونستم با سینه های مامان ور برم ولی هیچ وقت اجازه نداشتم لای سینه هاش آبمو بیارم. بعد چند بارجلو عقب کردم. مامانم سینه هاشو به هم فشار می داد تا مسیر رفت و برگشت کیرم تنگ بشه که یک دفعه آبم با فشارپاشید تو صورت مامانم. بعد منم بی حال افتادم روش. همش منومی بوسید ومی گفت: دستت درد نکنه پسرم. خیلی وقت بود اینجوری حال نکرده بودم. ولی خالم شروع کرد به غر زدن که: پس من چی؟ منم کیر میخام. من حاضر بودم اونم بکنم. ولی مامان نذاشت و گفت: برای امشب کافیه. پسرم ضعیف میشه! حالا وقت زیاده. بعد خودش شروع کرد به وررفتن با خاله تا اونم ارضا بشه. منم نگاه می کردم. دیگه نزدیکای صبح بود که هر سه کنارهم دراز کشیدیم. مامان به پهلوخوابیده بود و سینه های بزرگ و قشنگش افتاده بودن روی هم و بوی آب کیر منومی داد. منم طبق عادت سرم رو فشار دادم لای سینه هاش و می بوسیدمشون. مامانم می گفت: جون... قربون پسرم برم که دیگه برا خودش مردی شده ولی هنوزازمامانش شیر میخواد. بعد خودش سینه هاشو فشار داد تو دهنم. فردا صبح قبل ازاینکه مامان از خواب بیدار بشه خاله میترا منو از خواب بیدارکرد و باهم رفتیم حموم و یه حال درست وحسابی با هم کردیم. وقتی اومدیم بیرون مامان بیدار شده بود ولی دیگه چیزی نمی تونست بگه. حالا دیگه هروقت که می خواستم می تونستم ازمامانم لذت ببرم. اونم همیشه آمادس و ازمن حشری تر. توی همون چند روزی که تو کیش بودیم یه اتفاقات جالب دیگه هم افتاد که اگه شد بعدا براتون میگم. خوش باشید
Wednesday, November 09, 2005
من و زن عمو
نمی تونستم باور کنم!. تو همون لحظه هم که داشتم اون کارو میکردم برام باور کردنی نبود. هیچ چیزی رو نمی تونستم ببینم جز کس زن عموم که رو پشت بوم خونشون توی اون انباری تاریک و کثیف جلوم باز شده بود. انگار زبون و دست و کیرم رو داشت دعوت به تو رفتن میکرد. زن عموم که دو سال پیش با عموم ازدواج کرده بود زن خیلی خوشگل و جذابی بود. ولی از همون روز اول یه جور محبت عجیبی بین من و اون برقرار شده بود. که آخرش ما رو به این انباری تاریک رو پشت بوم کشوند... تفاوت سنی شش سالمون مهم نبود... مهم این بود که من از همون روز عروسی عموم تو کف این زن خوشگلش بودم و اون هم یواش یواش به من علاقمند شده بود. ولی هیچکدوم جرات بیان کردنش رو نداشتیم. تا اون روز که من برای درست کردن آنتن ماهواره ی خونه ی عموم اینا رفتم اونجا. وقتی رسیدم عموم نبود. زن عموم در رو برام باز کرد و عوض شوهرش معذرت خواهی کرد. از همون لحظه میدونستم که یه اتفاقاتی داره میفته. نگاههای زن عموم خیلی حشری کننده تر از اون چیزی بود که فکرشو می کردم. ولی نمیتونستم به این فکر کنم که به عموم خیانت کنم. رفتم رو پشت بوم. اصرارهای زن عموم واسه اینکه یه دقیقه پایین پیشش بشینم و یه چایی بخورم فایده ای نداشت. نمیخواستم ریسک کنم. بعد از چند دقیقه زن عموم اومد رو پشت بوم. گفت: رضا جون ، یه ال ان بی هم اینجا تو انباری هست. اگه خواستی بیا. من خام شدم و رفتم و چه خوش رفتنی بود!!!. پشت سر زن عموم که وارد انباری شدم دیدم زن عموم چادرش رو از سرش برداشته و لخت لخت جلوی منه. مات و مبهوت داشتم نگاش میکردم. در واقع داشتم زیارتش میکردم. این تن و بدن و صورت زیبا رو. هیچ نقصی نداشت. کون ، به اندازه ی مناسب. کس ، خوشگل و کم مو. پستونای درشت و سفت و پوست کشیده و سفید. زن عموم با اون موهای خرمایی فر همه چیز رو آماده کرده بود برای کیر بیچاره ی من تا قد علم بکنه و بخواد شلوار جین رو جر بده. تا اومدم بیام بیرون زن عموم دستمو گرفت. بعدش از پشت سرم گرفت و هل داد پایین روی سینه هاش. لبم چسبیده بود به نوک پستونش و چاره ای نداشتم جز اینکه بلیسمش. دیگه برام عموم مهم نبود. خودم مهم بودم و این کیر لامصب. زن عموم گفت: فکر میکنی میذاشتم از دستم در بری؟ دو سال منتظر این لحظه بودم. بعدش هم سرمو آورد بالا و یه لب جانانه ازم گرفت و خودش رو رو تنم کشید. رفت پایین و جلوی کیرم نشست. زیپ شلوار رو داد پایین و از پشت شورت کیر گنده ام رو درآورد و یهو همه شو تا ته گذاشت تو دهنش. من مردم و زنده شدم از لذت. نمیدونستم سکس از راه دهن میتونه انقدر جالب و لذت بخش باشه. پیرهنمو آروم آروم درآوردم. شلوارمو دادم پایین و زن عموم رو بلند کردم و نشستم جلو کسش. تا اون موقع هیچ کسی رو تا این اندازه از نزدیک ندیده بودم. برای اولین بار لبمو گذاشتم رو کس بی نظیرش و شروع کردم به لیسیدن. از صدای ناله های زن عموم خودم هم لذت می بردم. با هر آهش کیرم انگار دو سانت بزرگتر میشد!!! چوچوله ی خوشگلش رو پیدا کردم و شروع کردم خوردن و با زبونم باهاش بازی کردن. از اون طرف هم یه دستم رو روی یکی از پستونای سفت و بزرگش گذاشته بودم و فشار می دادم. یه دست دیگه ام رو رو کس و کونش می مالیدم. گاهی اوقات انگشت اشاره م رو دم کسش بازی میدادم تا حال کنه. تو اون مدت سه بار زن عموم رو ارضا کردم. چیزی که عموم تو دو سال نتونسته بود حتی یه بار از پسش بر بیاد. (اینو بعداً خود زن عموم بهم گفت.)! بلند شدم و زن عموم رو برگردوندم رو به دیوار و خودم رفتم پشتش. لای پاشو باز کردم. نوک کیرمو با تف خیس کردم و از لای پاش بردم گذاشتم رو کسش و شروع کردم به بازی دادن کیرم. هر دو مون حسابی حشری بودیم. زن عموم هی میگفت: "بکنش تو لامصب". ولی من نمی کردم. دوست داشتم التماسم کنه. ولی آخرش نتونستم خودمو کنترل کنم. کیرمو هل دادم تو اون دروازه ی بهشتی که زندگی دوباره بهم داد. داغ و تنگ و نرم. برای اینکه داغیش رو بهتر حس کنم کیرمو به طور کامل بیرون می آوردم و دوباره میدادم تو. این حرکت رو چند بار انجام دادم. تا بالاخره تلمبه زنی رو شروع کردم و صدای آه و اووه زن عموم رو بلند کردم. باورم نمیشد که دارم زنی رو میکنم که کل فامیل تو کف دیدنش هستن. فکر این که دارم همچین کسی رو میکنم بیشتر و بیشتر تحریکم میکرد. داشتم ارضا میشدم که زن عموم فهمید و برگشت و کیرم از تو کسش اومد بیرون. بهم گفت: میخوام خودم ارضات کنم. میخوام آب کیرتو تا آخر بخورم. عموت که نمیذاره من آب کیرشو بخورم. تو چی؟ گفتم: من از خدامه. بخور کیرمو که آبم داره میاد. بخورش که همین الانه که بریزه زمین. کیرم رو گرفت و کرد تو دهنش و شروع کرد ساک زدن و مالوندن. هی می گفتم: آها. بخور که الان تو دهنت منفجر میشه. بخور که الان... و آبم اومد. با چه فشاری هم اومد. ولی زن عموم تکون هم نخورد. همش رو تا ته خورد و آخ هم نگفت. من برای نزدیک به سی ثانیه داشتم میلرزیدم. وقتی هم که آبمو کامل تو دهن زن عموم خالی کردم باز هم رضایت نمی داد و داشت با زبون نرم و گرمش کیرم رو می لیسید و حسابی تمیزش میکرد. یادم رفت بگم "زن عموم خیلی وسواسیه"!
Thursday, October 27, 2005
پریا
دو سال پیش که سال دوم دانشگاه بودم بعد از مدتها قهر دایی و زن دائیم و دخترشون اومدن شهرستان خونه ی ما. تقریبا اواخر خرداد بود. از همون لحظه ورود بدجوری دختر دایی رفت توی دلم. حالا بعد از هفت و هشت سال قهر و جدایی که بین خانواده های ما بود اون در سن 17 یا 18 سالگی چنان زیبا و جذاب و طناز شده بود که مرا به یاد افسانه ها و دنیای پریا می برد. راستی از پریا گفتم. اسم این دختر دایی ما هم پریاس. دختری با قدی تقریبا بلند و کشیده صورتی سفید و چشمایی درشت و مشکی. موهای بلند که تا روی کمرش می رسید. سینه ای پهن که به راحتی می تونستی پستونای تقریبا کوچیکش رو از روی لباس دید بزنی. از پاها و ساق ها و باسنش دیگر نگو و نپرس. در یک کلمه می تونم مینیاتورهای داخل بعضی از بشقاب ها رو براتون مثال بزنم. از همون لحظه ورود سعی می کردم طوری که دیگران نفهمند با لوس بازی و مزه پرونی خودم رو به اون نزدیک کنم. اما امان از این زن دایی بددل که با اخم کردنها و چشم پرونیهاش به او سعی می کرد که او به من توجهی نکنه. این هم به دو دلیل بود: اول اینکه می گفت پسری مهندس و پولدار از اون خواستگاری کرده و دوم اینکه می ترسید مادرم سعی کنه با همکاری من تلافی این قهر طولانی با برادرش رو از دل زن دایی دربیاره. به هر حال روز اول ما به غیر از یک احوالپرسی ساده و رد و بدل کردن چند نگاه معنی دار نتونستیم کاری بکنیم. فرداش قرار شد که برای تفریح بریم به نقاط دیدنی و ییلاقی شهرمون. من هم صلاح دیدم که در طول این مدت که بیرونیم از پریا فاصله بگیرم تا حساسیت های زن دایی کم بشه. پس در طول مدتی که بیرون بودیم من فقط برای ناهار خوردن به پیش خانواده برگشتم و بقیه مدت مشغول حال و احوالپرسی با دیگر دخترای دلبر اونجا بودم هر جا یه دختر خوشگل می دیدم می افتادم دنبالش تا یه جای خلوت باهاش هم صحبت بشم و یه شماره تلفنی رد و بدل کنیم و در همین حین هم نزدیک بود توسط مامورین دستگیر بشم که با فرار به موقع به خیر گذشت. خلاصه وقتی شب به خونه برگشتیم همه اونقدر خسته بودن که بعد از صرف یه شام سبک تصمیم گرفتن بخوابن. از بس هوا گرم بود قرار شد آقایون توی ایوان و خانمها داخل اتاق بخوابن. بعد از پهن شدن رختخواب ها چراغ های ایوان خاموش شد. اما یه مدتی از داخل خانه نور بیرون می تابید تا اینکه اونم خاموش شد. طولی هم نکشید که خروپف بابام و داییم به آسمون رفت. اما من خوابم نمی برد چون همش تو فکر پریا بودم. توی همین حال تشنم شد. بلند شدم برم سر یخچال آب بخورم از کنار اتاق خواب که رد شدم دیدم فقط مامانم و زن دایی خوابیده بودن. چون چراغ خواب روشن بود و به راحتی دیده می شدن. اما از پریا خبری نبود. یه نگاه به پذیرایی کردم. اون جام نبود پس می موند اتاق من. آروم از لای در نیمه باز یه نگاه به داخل اتاقم انداختم. از نوری که از پنجره اتاق خواب بیرون می زد تا حدی می تونستم توی اتاقم رو ببینم. بله پریا خانم توی اتاق من به خواب نازی فرو رفته بود. (چند شب بعد از مامانم پرسیدم چرا پریا تو اتاق من بود گفت: وقتی من و زن داییت مشغول حرف زدن شدیم پریا خسته شد و برای دیدن کتابات به اتاقت رفت و وقتی رفتیم دنبالش که بیاد پیشمون بخوابه دیدیم همون جا خوابش برده و به اصرار من زن داییت بیدارش نکرد و گذاشت همون جا بخوابه) خلاصه وقتی دیدم همگی خوابیدن و پریا خانم هم تو اتاق منه گفتم غفلت باعث یک عمر پشیمانی است. آروم و بی صدا از لای در نیمه باز وارد اتاق شدم و در رو بستم. چون خیلی تاریک بود و چشام جایی رو نمی دید رفتم طرف میز مطالعه و چراغ مطالعه کوچیک روش رو روشن کردم. چون در رو بسته بودم خیالم راحت بود که کسی متوجه نور نمی شه. از طرف دیگه این کار یه حسن داشت و اون اینکه اگه پریا بیدار می شد می تونستم عکس العملشو از دیدن من تو اتاق ببینم. وقتی برگشتم که اونو ببینم وای وای وای... که چی دیدم واقعا جای همتون خالی اون مثل الهه ناز روی یه پتوی تا کرده گوشه اتاقم با یه تاپ بنفش نیمه باز که از بالاش می شد به راحتی بالای سینه های سفیدشو دید و یه دامن مشکی کوتاه که تا روی زانوش رو پوشونده بود از پهلو طوری که پشتش به من بود به خواب نازی فرو رفته بود و هیچ عکس العملی از روشن شدن چراغ نشون نداد. دیدن این صحنه چنان منو گیج و منگ کرده بود که یه لحظه فراموش کردم کجا هستم. اون ساقای سفید و خوش تراش و اون سینه های زیبا و ملوس و اون کون قنبل و کشیده من رو می برد به عالمی که فقط توی خواب می شد دید. توی اون هوای گرم که خر تب میکرد من از شدت سرما مثل بید میلرزیدم و نمی تونستم تکون بخورم. شاید علتش ترس از بیدار شدن پریا بود و لو رفتن ماجرا. نمی دونستم چکار کنم. اما اون مظلوم تاریخی کشور ایران به کمکم اومد (کیر رو میگم) چنان بی تابی میکرد و خودشو به در ودیوار شلوار و رونام می کوبید که فکر کردم داره خودکشی میکنه. حالا حسابی هم گریان شده بود و اشکاش که از التماس و بی طاقتیش بود حسابی خیسم کرده بود. تصمیم گرفتم بهش کمک کنم پس به حرفاش گوش دادم. به قول سعدی عقل گوید نرو که نتوانی عشق (کیر) گوید که هر چه باداباد. رفتم طرف تختخوابم و یه پشتی برداشتم و چراغ مطالعه روخاموش کردم و در فاصله یک متری از پریا دراز کشیدم اما حسابی یخ کرده بودم و می لرزیدم. یه کم که نفسم جا اومد آروم و یواش پامو به طرف اون دراز کردم و به ساق پاش مالیدم. یه تکونی خورد که قلبمو از جا کند. چشامو بستم و منتظر داد و بیداد اون شدم. اما چند لحظه ای گذشت و خبری نشد. آروم چشامو باز کردم یه کم که به تاریکی عادت کرد دیدم از جاش تکون نخورد. این دفعه با جرات بیشتری پامو به ساق پاش کشیدم. هیچ حرکتی نکرد. همون طور یواش یواش پامو بالاتر بردم تا به نزدیکی زانوش رسید. دامن تنگش که لای پاهاش گیر کرده بود اجازه نمی داد پامو به رونای لختش بمالم. از روی دامن با پام شروع به مالوندن اون رونای گرم کردم تا رسوندمش لای کونش. جاتون خالی پام که تا حالا از شدت سرما یخ کرده بود انگار به سرچشمه حرارت و گرما رسیده خودش رو میون اون قنبل کوچیک سعی می کرد جا بده تا کمی گرم بشه. دیگه حسابی بی طاقت شده بودم. کیرم داشت گرمکن و شورتمو پاره می کرد. پامو عقب کشیدم و آروم آروم خودمو بهش رسوندم. هرچی بیشتر بهش نزدیک می شدم گرمای بیشتری تو تنم می ریخت. دیگه صدای نفس های آرومشو می شنیدم. حالا خیلی بهش نزدیک بودم اما می ترسیدم بهش بچسبم. ضربان قلبم تند و تند می زد. نفسام بریده بریده شده بود و دهنم خشک و تلخ. یه کم که حالم جا اومد دستمو گذاشتم روی باسنش و بگی نگی یه ذره فشار دادم و از روی دامنش آروم به پائین کشیدم. هر لحظه منتظر بودم عکس العمل نشون بده اما خبری نشد. جراتم بیشتر شد. وقتی دستای سرد و یخ زدم به انتهای دامنش که تا روی زانشو بود رسید سعی کردم دستم رو زیر دامنش کنم اما همون مشکل پاها پیش اومد. دامن لای زانوهاش گیر کرده بود و اجازه نمی داد دستامو از زیرش بالاتر ببرم. سعی کردم دامنو از لای پاهاش بیرون بکشم. وسط دامن رو گرفتم و یه ذره یه ذره به طرف خودم کشیدم. هر چی دامن بیرون تر می اومد کیرم سفت تر و سفت تر می شد تا بالاخره دامن از لای رونای قشنگش آزاد شد. یه ذره دامنو به طرف بالا کشیدم. توی اون تاریکی مطلق می تونستم سفیدی پائین روناشو ببینم. دستمو زیر دامنش بردم. واقعا از ته قلب می گم جاتون خالی. گرما و نرمی اون منو می برد تا اوج آسمون. چنان به وجد اومده بودم و آب دهنم در اومده بود که تند و تند آب دهنم رو قورت می دادم. مثل اینکه هلو می خوردم. همینطور دستمو بالا و بالاتر می بردم هرچی بالاتر نرمی و گرما بیشتر. تا اینکه دستم خورد به چیزی از جنس تور... بله داشتم شورتشو که کم از نرمی پوستش نداشت لمس می کردم. سعی کردم از کنار اون حریر نازک دستمو بکنم تو قنبلش اما تنگی اون اجازه نمی داد از کنار روناش وارد بشم. یه کمی از روی شورتش با قنبلش بازی کردم. از لمسی که کردم فهمیدم قنبل های صاف و کشیده ای داره. وای که چه کیفی داشت. دیگه طاقتم طاق شده بود. دست بردم و دامنشو بالاتر بردم. کاملا قنبلاش بیرون افتاد. همونطور نفساش آروم بود و تکون نمی خورد اما بفهمی نفهمی یه کمی می لرزید. یواش دست بردم و انگشتم رو از بالا تو شورتش کردم و یواش اونو به طرف پائین کشیدم. یه ذره که پائین اومد از اون دستم هم کمک گرفتم و یواش یواش اونو پائین کشیدم .اونقدر پایین آوردم که تمام کونش بیرون اومد. دست بردم و لای قنبلشو دست کشیدم. مثل کوره پر حرارت بود. تونستم سوراخ کونشو پیدا کنم اما تا خواستم دست بکشم فوری برگشت... یه دفعه همه چیز رنگ عوض کرد. کیرم با تمام سرعت سقوط کرد و با سر به پایین افتاد و خودشو مخفی کرد و من رو تنها گذاشت. قلبم تند تند می زد. نفسم در نمی اومد. خودمو جمع جور کردم و منتظر جیغ پریا خانم شدم. نمی دونم اینا چقدر طو ل کشید اما خبری نشد. چشمای بستمو باز کردم دیدم فقط از پهلو به پشت برگشته و حالا صورت قشنگ و با نمکشو می دیدم. دیگه ترسم ریخته شده بود چون اگه قرار بود چیزی بشه تا حالا شده بود. با جرات بیشتر خودم رو بهش چسبوندم. کیرم دوباره خودی نشون داد و خودشو به رونای پریا می مالوند و برای دوستی و آشنایی با اونا ابراز تمایل می کرد. تو این دو روز آرزوی یه بوس از لبای اون الهه ناز به دلم موند بود. حالا وقتش بود سرمو که حالا تقریبا کنار سرش بود بلند کردم و یواش به اون صورت واقعا ناز نزدیک کردم و از گونه های نازش یه بوسه آبدار چیدم. حالا می دونستم بیداره اما من که از خجالت نمی تونستم چیزی بگم. مطمئنا اونهم از من بدتر. لبامو رو لباش گذاشتم و یه بوسه آبدار ازشون چیدم. این بوسه منو آروم نکرد. دیگه حسابی حشری شده بودم. این دفعه لبامو رو لبای شیرین و نرمش گذاشتم و آروم و یواش شروع به مکیدن اونا کردم. واقعا معذرت می خواهم که نمی تونم اون لذتی رو که من بردم براتون بگم. (امیدوارم نصیبتون بشه) بهر حال تو مکیدن اون عسل های شیرین بودم که نمی دونم چطور شده بود که دستم داشت با سینه های کوچیک و نرمش از رو تاپ بازی می کرد. دستمو پائین آوردم و تاپشو بالا کشیدم و سینه های لختش روبه چنگ گرفتم و شروع به مالوندن اونا کردم. احساس کردم کمبود ویتامین سینه دارم. سرمو پایین بردم و شروع به خوردن اونا کردم. تو دنیا فکر نکنم چیزی خوشمزه تر از سینه باشه. من که هر چه می خوردم گرسنه تر می شدم. دستمو پائین تر بردم و دامنشو که رو ی روناش افتاده بود بالا زدم. وای وای وای... تو اون تاریکی می شد کس قشنگ و کم موشو دید. دیگه نتونستم تحمل کنم سرمو پایین بردم و خواستم که زبونمو لای پاهاش بکنم که یه مرتبه زانو هاشو جمع کرد و اونا روبه هم چسبوند و منو از اون شهد ناب بی نصیب کرد. به هر حال وقتی نتونستم کسشو بخورم یه چند بوس حسابی از روناش و کسش چیدم. بعد آروم تو گوشش گفتم می خوام بکنمت. چیزی نگفت و حركتی نكرد. یه چند دقیقه دیگه باهاش بازی كردم اما كیرم بد جوری بی تابی می كرد. هرچی بیشتر باهاش بازی می كردم و می بوسیدمش كیرم هم بد جوری خودشو به اون رونا می مالید. دیگه چاره ای نداشتم پریا پاهاشو جمع كرده بود و در حالی كه می دونستم بیداره اصلا تكون نمی خورد. پس پاهامو به زیر پاهاش بردم و با یك فشار پاهاشو پایین آوردم. با این حركت من اونم سریع به طرف پهلو غلت زد طوری كه پشتش به من شد. حالا كون پریا از طرف پهلو در حالیكه شورتش هم تا روی زانوش پائین بود به طرف من بود. امون ندادم كاره دیگه ای بكنه. فوری شلوار و شورتم رو در آوردم. باور نمی كنین از بس آب از كیرم اومده بود شورتم چنان خیس بود كه به شلوارم هم سرایت كرده بود. به هر حال كیر رو خیسم به دست گرفتم و با دست دیگه لای قنبلای نازشو باز كردم و با یك لمس كوچولو سوراخ كونشو پیدا كردم و طوری كه كیرم به طرف كسش نره اونو دمش گذاشتم. یه دفعه دیدم بدنش شروع به لرزیدن كرد. نمی دونم شاید اورگاسم شده بود. شاید هم ترسیده بود. شاید هم اولین دفعه بود كه كیر تجربه می كرد. به هر حال یه چند لحظه ای لرزید. بعد از اینكه آروم شد آروم بطوری كه كیرم نلغزه طرف كسش و فردا گندش در نیاد یه ذره بهش فشار دادم. متوجه شدم یه ذره از نوك كیرم تو تنگنا افتاد. عجب كیفی داشت. یه ذره دیگه فشار دادم. تنگنا هم بیشتر شد. فهمیدم كونش خیلی تنگ وسفته. پس کیرمو درآوردم و از آبی كه ازش بیرون اومده بود اطراف كونشو خیس و لغزنده كردم و دوباره با دقت در حالیكه محكم گرفته بودمش بهش فشار دادم. دوباره همون حالت ها تكرار شد. یه ذره محكم فشار دادم. دیدم قنبلاشو جمع كرد. فهمیدم دردش اومده. اونو بیرون كشیدم و یه ذره صبر كردم. دوبار ه اونو دمش گذاشتم و یه ذره یه ذره دادمش تو. نوك كیرم كاملا كونشو تصرف كرد. اون دوباره قنبلشو جمع كرد و بفهمی نفهمی نالید. دردش می اومد. صبر كردم. البته نوك كیرمو كه توش بود و داشت خفه می شد باد میكردم. بعد از چند لحظه دوباره هل دادم. كیرم تا نصفه توش رفت و هرچی فشار دادم دیگه نرفت تو. حالا موقع عقب و جلو رفتن بود. شروع به پمپ زدن كردم و دستمو از پهلو به سینه هاش رسوندم. سینه های كوچیك ، كون تنگ و كشیده و اون پوست سفید واقعا آدمو دیوونه میكرد. حسابی حشری شده بودم. به طوری كه صدای آخ و آوخ آروم پریا هم بلند شده بود و من به زحمت می تونستم صداشو بشنوم. پس خیالم راحت بود كه كسی نمی شنوه. پمپ زدنامو سریع تر كردم. دیگه كیرم داشت شق تر می شد. به طوری كه احساس كردم نوكش داره باد می كنه. حالا موقعش بود. هر چی خواستم خودمو نگه دارم نشد. یه هفت و هشت باری سریع و محكم بهش كوبیدم و یه دفعه كیرم با تمام فشار منفجر شد و جیغ آروم پریا هم بلند شد. به طوری كه احساس كردم بقیه فهمیدن. شاید بیشتر از ده یا دوازده دفعه كیرم خودشو بالا و پائین كرد تا بالاخره تو كون خوشگل دختر داییم خالی شد. بی حال شده بودم. پریا هم كم از من نداشت. چند دقیقه ای كه گذشت كیرمو كه حالا بی حال تر از خودم بود رو بیرون كشیدم و خواستم دوباره از نو شروع كنم. فكر كنم كه پریا هم بدش نمی اومد اما یه دفعه صدای پای كسی رو شنیدم كه رفت تو دست شویی. دیگه نمی شد كه اونجا باشم. تند شورت و شلوارمو پوشیدم و چند بوسه حسابی ازش چیدم و آروم تو گوشش گفتم: عزیزم واقعا دوستت دارم. وقتی بلند شدم كه برم یه صدای ناز و خمار گفت: مرسی ساسان منم دوست دارم. واقعا دلم نمی خواست اون لحظه تموم بشه. اما چه می شد كرد. پشتی روسر جاش گذاشتم و قبل از اینكه اون كه به دست شویی رفته بیرون بیاد آروم درو باز كردم و از اتاق بیرون اومدم و سریع رفتم تو تالار. خوشبختانه دایی و بابام خواب بودن و منم با خیال راحت خوابیدم. فردا سر میز صبحانه مادرم پرسید: پریا جون دیشب تو اتاق ساسان خوب خوابیدی؟ اونم گفت:بله عمه جون. تو عمرم همچین راحت نخوابیده بودم و به دور از چشم دیگران یه لبخند و چشمك ناز تحویلم داد. حالا مدتها از ازدواج پریا می گذره اما دوستی ما سر جاشه و گاهی طوری كه دیگران متوجه نشن با همیم. تازه گیها پریا حامله شده و میگه از تو شدم. من نمی دونم اما اگه واقعا از من باشه خیلی خوشحالم كه پریا روپر كردم
Wednesday, October 19, 2005
هادی
سلام. اسمم هادیه و 22 سال دارم. بابام بازنشسته ارتشه و آخره مذهبی. از یه طرف هم چون نظامیه خونه رو با پادگان اشتباه میگیره یعنی تو خونه حرف حرف اونه. من فقط یه برادر دارم که 3 سال ازم بزرگتره و 6 ماهی میشه که ازدواج کرده. بگذریم... این قضیه که میخوام بگم پارسال اتفاق افتاد. بابام و مامانم میخواستن برن مکه و بابام نمیخواست منو تو خونه تنها بزاره. (واسه پرونده سیاهی که داشتم!!!!) و خونه برادرم رو واسه 20 روز زیستن واسم انتخاب کرده بود. وقتی بهم گفت شوکه شدم.تقریبا ریده شد تو همه برنامه هائی که من واسه این چند روز داشتم. بهش گفتم: آقاجون بی خیال. اونجا نمیشه. همین جا تو خونه می مونم. شبا هم میرم خونه خاله اینا واسه خواب. اونجا رو انتخاب کردم چون زود میشد خاله رو پیچوند ولی خونه داداشه.... آقام قبول نکرد. منم آخرین تیرمو شلیک کردم و گفتم: از نظر شرعی خوب نیست که من با یه نامحرم تنها باشم. آخه داداشم صبحا میرفت سر کار. گفت: نه اتفاقا از نظر شرعی خیلی هم خوبه و همینی که هست. دیگه هم نمیخوام حرفی در این مورد بشنوم. منم گفتم چشم آقاجون و شروع کردم به خوندن: قبــــول قبــــول هر چی که گفتی رو چشمم قبول... یهو داد زد خفه شو دیوس فلان فلان شده. گذشت و روز موعود فرا رسید. تو فرودگاه بهم گفت کلید خونه همراته؟ یهو بدون اینکه فکر کنم گفتم: بله آقاجون. از جیبم در آوردم و دادم بهش اونم گرفت و خندید گفت اینو چند روز بهم امانت بده. تازه فهمیدم چه کسخل بازی درآوردم. بروم نیاوردم. چون از شکست رقیب خیلی خوشش میومد و منم اینو نمیخواستم. ولی از خنده مسخره کننده زن داداشم کفری شدم. تو دلم گفتم ننت گائیدس. با بابا و مامانم خداحافظی کردیم و رفتن و من موندم و داداشم هومن و زنش میترا. اینم بگم از همون بچگي افکار داداشم با افکار من زمین تا آسمون فرق داشت. برگشتیم. بعد از خوردن شام من رفتم سر وقت ضبط و تلویزیون ولی خیلی زود خسته شدم چون 7 تا کانال کیری و چندتا نوار و سی دی مذهبی و... نمیتونست سرگرمم کنه. به ناچار نشستم و زدم کانال 5 مستند حیوانات از همشون بهتر بود. داداشم اینا هم رفتن تو اتاق تا بخوابن. تو دلم گفتم خوش به حالت هومن که شب پیش میترا حوصلت سر نمیره... چند وقتی گذشته بود که در اتاقشون واشد و هومن اومد بیرون که بره دستشوئی. منم که جلو تلویزیون دراز کشیده بودم بهش خندیدم و گفتم: خسته نباشی پهلوون!!! یه چشمکم حوالش کردم. اونم چپ چپ نگام کرد و رفت. صبح بیدار شدم رفتم دستشوئی و اومدم آشپزخونه واسه خوردن صبحونه. میترا سلام کرد و منم جواب سلامشو دادم. نشستم صبحونه رو خوردم تشکر کردم و گفتم: شرمنده من مزاحمتون شدم. باید ببخشین و اونم گفت: آقا هادی این حرفا چیه؟ شما مراحمین و از این حرفا. رفتم تو هال نشستم رو مبل. داشت حوصلم سر میرفت. اعصابم کیری شده بود. گفتم اینجوری نمیشه. بلند شدم لباسامو پوشیدم و گفتم: میترا خانوم من میرم بیرون یه دوری بزنم. یهو گفت: نه آقا هادی هومن گفته نذارم جائی برین. خندیدم گفتم: جائی نمیرم همین پائینم. گفت: پس منم میام. گفتم کجا؟ بشین تو خونه میام. گفت: نمیشه یا منم میام یا زنگ میزنم به هومن. قبول کردم که بیاد. راه افتادیم رفتیم خونه ما. 2 تا کوچه اونورتر. کلید نداشتم زنگ واحد پائینیمون رو زدم اونا هم برام وا کردن رفتیم بالا. حالا مونده بود در اصلی. درش از این دوتائی هاس. درو هل دادم تو ضامن رو کشیدم بالا و در باز شد. گفتم بفرمائین. میترا کپ کرده بود چون اگه این اتفاق واسه داداشم میوفتاد کلیدساز خبر میکرد. آخه از این کارا بلد نیست. رفتیم تو. من رفتم تو اتاقم که چند تا چیز بردارم. میترا هم اومد تو اتاقم. دفعه اولش بود. به علت پاره ای از مسائل شرعي کسی تو اتاقم نمیاد. شوکه شده بود. رو دیوار چند تا عکس از گوگوش و داریوش و... بود. در کمد لباسام باز بود و پشت لباسام عکس سیبل چان بود که دستاشو گرفته بود جلوی سینه هاش. منم واسه اینکه جلب توجه کنه به هوای برداشتن لباس لباسارو زدم کنار و یه تیشرت هم برداشتم اومدم اینور. آروم زیر نظر داشتمش که دیدم بدجوری به عکسه نگاه میکنه. من یه دسته کلید داشتم که خیلی از کلیدهاش به دردم میخورد. مخصوصا کلید در ماشین!! اونو برداشتم و گفتم بریم. رفتیم پارکینگ در ماشینو باز کردم و گفتم: بشین. گفت: میخوای چیکار کنی؟ گفتم هیچی یه دوری میزنیم و برمیگردیم خونه. پشت سوئیچ 2 تا سیم بود زدم به هم ماشین روشن شد. میترا هم با تعجب به کارام نگاه میکرد. ضبطو روشن کردم. رفتیم بیرون. من با سرعت میرفتم و لائی میکشیدم و اونم خایه فنگ کرده بود. بعد از 2 ساعت کس چرخ برگشتیم خونه. تو پارکینگ دستمو گذاشتم رو پاش. اصلا حواسم نبود عادت داشتم دوستامو که سوار میکردم و میترسوندم آخرش دستمو میزاشتم رو پاشون میگفتم خوشتون اومد. گفتم: خوشتون اومد؟ با تعجب به دستم نگاه کرد و سرش رو انداخت پائین و گفت: نه خیلی ترسیدم. سرمو بردم نزدیک صورتش لبامو غنچه کردم و صورتشو بوس کردم و گفتم: پس منو ببخشید. خجالت کشید و گفت: حالا میفهمم چرا آقاجون شمارو تنها نمیزاره. منم خندیدم و رفتیم بالا و اومد تو اتاقم نشست رو تختم. منم گفتم: تا شما اینجائین من یه دوش میگیرم. 2 تا آلبوم داشتم که به کسی نشون نمیدادم چون عکس دوست دخترم توشون بود و اگه آقاجون میدید از کیر دارم میزد. دادم بهش و اومدم برم حموم که پرسید: این دختره کیه؟ منم رفتم نشستم پیشش گفتم: دوستمه. مریم. همین جور که آلبومو ورق میزد منم عکسا رو می دیدم اون دوران (دوستی من و مریم) یادم افتاد. چشمامو بستم و رفتم تو حس. اون هیکل نازش اومد جلوی چشام. نفهمیدم چطور شد که سینه های میترا رو گرفتم آروم فشار دادم. یهو صورتم داغ شد. چشمامو واکردم. میترا زده بود زیر گوشم. نمیدونم چطور شد که قاطی کردم. اون خنده تو فرودگاه یادم اومد. از پشت موهاشو گرفتم کشیدم. گردنش خم شد. آروم گلوشو گاز گرفتم گفت: اه ولم کن و سعی کرد منو هل بده اونور. بد جوری راست کرده بودم. بهش گفتم: هنوزم صورتم داره از درد میسوزه. سروصدا کنی فکتو میشکونم!!! اينو راست گفته بودم ساکت شد. منم شروع کردم به لب گرفتن. بهش گفتم: یادته تو فرودگاه بهم خندیدی؟ کونت میزارم. دوباره شروع کردم به لب گرفتن. از اینور هم سینه هاشو میمالوندم. سرمو آوردم بالا دیدم چشاش قرمز شده. دلم خنک شد. تو دلم بهش گفتم به دینم قسم گریتو نبینم ولت نمیکنم. برش گردوندم رو تخت هنوز چادرش رو سرش بود. شلوارشو تا پائین زانوش کشیدم پائین و شورتشو زدم کنار. با دیدن این منظره کیرم داشت میترکید. دم سوراخشو با آب دهنم خیس کردم. یهو به خودش اومد گفت: آقا هادی ترو خدا ولم کن گفتم: چشم ولی بعد از اینکه آبم بیاد. انگشته شستمو گذاشتم دم کونش فشار دادم. لباشو گاز گرفت. آروم گفت : تورو خدا آروم. گفتم: هنوز شروع نکردم. اشکاتو نگهدار واسه موقعی که کیرمو کردم توت. آب دهنمو ریختم تو دستم و کیرمو مالش دادم. چند بار این عملو تکرار کردم تا آب دهنم تموم شد. دستمو بردم جلوی دهنش گفتم تف کن. اونم آب دهنشو ریخت تو دستم. کیرمو مالش دادم. گذاشتم دم کونش و آروم فشار دادم. چشماش بسته شده بود و دستاشو مشت کرده بود. معلوم بود خیلی درد داره. من یه کم عقب جلو کردم و داشتم حال میکردم. نیگاه کردم دیدم داره گریه میکنه. یهو از دهنش آب زد بیرون. گفتم: چته؟ به زحمت گفت: درش بیار. کیرمو درش آوردم بلندش کردم کیرمو کردم تو دهنش. داشتم حال میکردم. یاد حرف بابام افتادم: اتفاقا از نظر شرعی خیلی هم خوبه. دیدم راست می گفت. خیلی خیلی هم خوبه. به خودم اومدم دیدم صورت میترا آب کیری شده. آره آبم اومده بود. فرداش بهش گفتم: من دارم میرم بیرون. نمیای؟ گفت: نه خوش باشی. منم رفتم بیرون و... اون چند روز خیلی بهم خوش گذشت
Thursday, October 13, 2005
من و مامانم
وای خدای من. همشون اینجان!. همه ی اون شورت و کرستایی که مامانم میپوشه اینجان و من الان میتونم همه شون رو لمس کنم... بهشون دست بزنم و اونا رو تو تن مامان خوشگلم تجسم کنم.این سیاهه خیلی سکسیه. اون آبیه خیلی نازه.... من کیرم همینطور بلند و بلند تر میشه و هر ثانیه بیشتر از ثانیه ای قبل دوست دارم کس مامانمو جلو کیرم داشته باشم. تا بتونم بهش بفهمونم اونی که بابا میذاره تو کسش کیر نیست و این کیر واقعیه!. داشتم باهاشون ور میرفتم و تو خیال خودم اونا رو تو تن مامانم تجسم میکردم. اون سیاهه رو برداشتم و جلو صورتم گرفتم و داشتم حسابی لذت میبردم که حس کردم یکی پشت سرمه. وای خدای من. خود مامانم بود. که با یه نگاه عجیبی داشت منو نگاه میکرد. بهم گفت: "تو اینجا داری چیکار میکنی؟. با لباس زیرای من چیکار داری؟". زبونم بند اومده بود و شورت رو انداختم زمین و از جام بلند شدم. ولی کاش این کارو نمیکردم. چون دیدم کیر شق شده ام حسابی داره از پشت شلوار خود نمایی میکنه!. مامانم با تعجب یه نگاه به من و یه نگاه به کیرم انداخت و گفت: تو... یعنی... بعد سعی کرد خودشو مسلط کنه و داد زد: "اینجا چیکار داری؟. چرا اومدی سر لباس زیرای من؟." منم طاقتم طاق شده بود و رفتم سمت مامانم. گفتم: "اومدم اینجا چون دوست داشتم ببینم شورت و کرستت چه شکلیه مامان."- "یعنی چی؟خجالت بکش! من مامانتم" - "میدونم. ولی خوشگل ترین و سکسی ترین مامان دنیایی." مادرم اومد یه سیلی بزنه تو گوشم که دستشو گرفتم و بردمش عقب و چسبوندمش به دیوار و خودمو چسبوندم بهش. پستونای گنده شو رو سینه م داشتم حس میکردم. کیر گندمم داشت گنده تر و سفت تر میشد. مامانم خیلی داشت تلاش میکرد که من ولش کنم. ولی من دیگه آب از سرم گذشته بود و موقعیت به این خوبی رو نمیتونستم از دست بدم!. خودمو بیشتر به مامانم فشار دادم و پاهامو بردم نزدیک پاهاش. حالا کیرم قشنگ بالای کسش بود. بین شکم و کسش. و من داشتم با خودم فکر میکردم الان شورت مامانم چه رنگیه. دستاشو از پشت به هم دادم و با دست راستم محکم اونا رو با هم نگه داشتم. با دست چپم که آزاد بود سینه های مامانمو گرفتم و شروع کردم به نوازش کردنشون. مامانم که دید زورش به من نمیرسه سعی کرد با التماس منو وادار کنه که دست از سرش بردارم. بهم میگفت:"سعید. تو رو خدا ولم کن.عزیزم." منم بهش گفتم:"مامان جون. تازه تونستم تو رو کنار خودم داشته باشم. فکر میکنی به همین راحتی ولت میکنم؟". مامانم آدم باهوشی بود و فهمید که مقاومت فایده ای نداره. از طرفی کیر گنده ی من رو یواش یواش داشت بیشتر حس میکرد. پستوناش هم تو دست من حسابی مالونده میشدن. همه ی اینا حسابی حشریش کرده بود. وقتی دستم رو از لای پیرهنش بردم تو و سینه ی راستش رو گرفتم یه آهی کشید و شل شد. قشنگ حس میکردم که دستاش دیگه سفت نیستن و منم آروم آروم ولشون کردم. ولی مواظب بودم که نکنه یه وقت بهم نارو بزنه. واسه همین بازم دستامو همونجا نگه داشتم. وقتی دیدم واقعاً مامانم حشری شده و قصد فرار نداره دست راستم رو از پشتش آوردم بیرون. و آروم بردم سمت کسش. از رو دامن سعی کردم یه کمی بمالونم که دیدم دامنش خیس خیسه. آره. مامانم رو با یه پستون مالوندن خیس خیس کرده بودم. یه کمی کسش رو مالیدم و بعد پیرهنش رو درآوردم. واااااااای. کرست قرمزش خیلی سکسی بود و خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم حشری کننده بود. به خصوص دیدن اون صحنه که یکی از پستونای مامانم ازش اومده بود بیرون و اون یکی هنوز تو کرست بود. نمیخواستم کرستش رو باز کنم. اونی که بیرون بود حسابی قلمبه شده بود و اگر کرستو باز میکردم شاید اون حالت رو از دست میداد. واسه همین اون یکی رو هم درآوردم و سرمو بردم لای پستونای مامانم و شروع کردم به خوردن نوک پستوناش. با دو تا دستام پستوناشو میمالوندم. لزومی نداره که از سر و صدا و آه و ناله ی مامانم چیزی بگم که خونه رو رو سرش گذاشته بود. حسابی که پستونشو خوردم نشستم جلو مامانم که همچنان به دیوار تکیه داده بودو ایستاده بود و دامنش رو آروم کشیدم پایین. و دیدم اون شورت قرمزی رو که آرزو داشتم پای مامانم ببینم. شورت خیلی کوچیکی بود جوری که کس تپل مپل مامانم از کناره هاش زده بود بیرون و موهای کم کس مامانمو میتونستم ببینم. لای پای مامانمو باز کردم و دیدم که شورتش خیسه. آروم انگشتمو کشیدم روش و مامانم آهی از سر لذت کشید. من خیلی حشری بودم ولی خودمو حسابی کنترل کردم. شورت مامانمو آروم کشیدم پایین و سرمو بردم لای پاش و زبونم روگذاشتم رو کس داغ مامانم. داشت دیوونه میشد. با هر حرکت زبون من میلرزید و دستشو میبرد لای موهاش و داد میزد. من همینطور زبونم رو رو چاک کسش حرکت میدادم. گاهی اوقات هم میبردم تو سوراخ کسش و عقب جلو میکردم که حسابی داشت حال میکرد. بعدش هم پای راستشو آورد بالا و گذاشت رو دوش من و منم دستامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم به بازی کردن باچوچوله ش و نوک پستونش. بعد از نزدیک به سی ثانیه آه و داد مامانم رفت هوا و فهمیدم که کاملاً ارضا شده. بعدش بلند شدم و مامانمو بغل کردم و به پشت گذاشتمش رو تخت و خودم رفتم پشتش. زانو های مامانم که رو تخت بودن هنوز از شدت هیجان میلرزیدن. منم رفتم دم کون مامانم ایستادم و شروع کردم به بازی کردن با سوراخ کونش که یه حفره ی کوچولوی قهوه ای بود. انگشتامو با تفم خیس میکردم و میمالوندم رو سوراخش و خلاصه حسابی کونشو خیس کردم. بعدش آروم کیرمو گذاشتم دم سوراخش و یواش یواش بردم تو. مثل اینکه پدرم قبلاً این کارو کرده بود. چون کون مامان گشاد تر از اونی بود که فکرشو میکردم. ولی با اینکه گشاد بود برای کیر من تنگ بود. چون حسابی دادش رفته بود هوا و منم داشتم حال میکردم. مامانمم یه بند میگفت:"جون.. آهاا.. آخ.. بکن.. بکن.. جرم بده.. آها" و منو حشری و حشری تر میکرد. حسابی که از کون مامانم لذت بردم کیرمو درآوردم و بهش گفتم:" مامان جون حالا برگرد. پسرت کستو میخواد". مامانمم برگشت و دراز کشید رو تخت. رفتم بالا سرش. دو تا پاهاشو دادم بالا و مچ پاهاشو چسبوندم به هم و با یه دست گرفتمشون. با اون یکی دستم هم کیر کلفتمو گرفتم و گذاشتم لای پاش و دم کسش. و آروم دادمش جلو. اینجوری کس مامانم تنگ تر به نظر میومد. وقتی کیرم داشت میرفت تو مامانم آنچنان آهی کشید که فکر کنم همه ی همسایه ها فهمیدن مامانم داره کس میده. حالا دیگه کیرم تو کس مامانم بود و من داشتم تلمبه میزدم. از زور هیجان نمیدونستم چیکار کنم. نمیفهمیدم چی دارم میگم. ولی میگفتم:"آها.. این یعنی کیر..میبینی مامان؟ این یعنی کیر.. اونی که بابا شبا میذاره لاپات کیر نیست.. دودوله...مگه نه؟" مامانمم با ناله میگفت: "آره.. تازه میفهمم کیر چیه..جون..جووون.. بکن.. بکن منو.. آها.. بزن کسمو پاره کن." و منم حسابی داشتم کیرمو میزدم به ته کس مامانم. وقتی خوب کس مامانمو کردم و دیگه نزدیکای اومدن آبم بود کیرمو درآوردم و مامانمو بلند کردم و از تخت اومدم پایین. مامانم گفت کجا میری؟ گفتم حالا نوبت توئه که نشون بدی چه جنده ای هستی. مامانم گفت:"یعنی چی؟". منم کیرمو گرفته بودم تو دستمو داشتم باهاش بازی میکردم. به مامانم گفتم:"یعنی الان میای و این کیر رو میذاری تو دهنت و انقدر ساک میزنی تا من آبمو بریزم تو دهنت. انقدر میخوریش تا آب کیر منو تو دهنت حس کنی. فهمیدی؟". مامانمم اومد. جلوم زانو زد و کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن و ساک زدن. باورم نمیشد این مامانمه که داره با این مهارت کیرمو میخوره. زبونش خیلی ماهرانه سر کیرمو نوازش میداد و ازش بالا پایین میرفت. دستای تپل مامانمم گاهی اوقات کیرمو میگرفت و برام جق میزد. همزمان با این جق زدن زبونش رو سر کیرم میچرخوند که منو تو اوج حال میبرد. وقتی حس کردم دارم میام کیرمو از تو دستاش درآوردم و خودم گرفتم و کردم تو دهنش و شروع کردم جق زدن و تو و بیرون بردن. یهو حس کردم کیرم داره منفجر میشه. آب کیرم با فشار زد تو دهن مامانم که حالا باز شده بود. عین دهن یه آدم تشنه که چند روزه آب نخورده و حالا به چشمه رسیده جلو کیر من باز بود و داشت آب کیر منو میخورد. مامانمم نامردی نکرد و همه ی آبمو خورد و هر چند وقت یه بار دهنشو می بست و قورت میداد و دوباره باز میکرد و میخورد. گاهی اوقات هم چند قطره از آبمم از تو دهنش میریخت بیرون. ولی اونقدر آبم اومده بود که فکر نمیکنم هیچ بار دیگه ای تو زندگیم انقدر از کیرم آب بیاد. مگر اینکه دوباره مامانمو بکنم و دوباره اون کس خوشگلشو جلو کیرم بذارم و از اون سوراخ بهشتی بهره مند بشم
Thursday, October 06, 2005
دوست مامان
شش هفته پیش بود. کسی خونمون نبود. نشسته بودم. حوصلم از بی کسی سر رفته بود. کانال های سکسی ماهواره هم دیگه همش کس شعرای تکراری نشون می داد. تازه کانال هایی که کیر و کس رو هم نشونم می داد فقط شب ها برنامه داشت. می خواستم ماهواره رو خاموش کنم یه سر برم پیش رفیقام که یکی زنگ در رو زد. در رو که باز کردم دیدم دوست مامانمه و اومده با مامانم کار داره و یه تاپ و یه دامن تنگ هم پوشیده. خونشون درست کنار خونه ماست و در خونه هامون کنار همه. تازه شوهر کرده و فکر نمی کنم بیش از ۲۰-۲۲ سال داشته باشه. وقتی که دیدمش دلم می خواست بیارمش تو و... ولی راستش تخم نکردم آخه شوهر داشت. بهش گفتم: نه نیست ، ولی بفرمایید تو فکر کنم تا چند دقیقه دیگه پیداش بشه. گفت که نمی تونم و باید برم و عذرخواهی کرد و رفت. منم اومدم تو خونه و در رو بستم. لباس پوشیدم که برم بیرون وقتی در رو باز کردم و رفتم دکمه آسانسور رو زدم و منتظر بودم که بیاد و برم که دیدم خانوم خانوما در رو باز کرده و وایساده جلوی در. گفتم: اتفاقی افتاده؟ گفت: نه فقط میخواستم بهت بگم که فردا ساعت ۹ صبح یه سر بیا خونه ما ولی به کسی نگو که میخواهی بیای اینجا. منم گفتم: باشه. دیدم آسانسور اومده بالا. خدافظی کردم و سوار آسانسور شدم و رفتم. پیش خودم می گفتم: این با من چی کار داره؟ ولی هر چی فکر می کردم به نتیجه نمی رسیدم. پیش خودم گفتم: بی خیال فردا می فهمم که چه کار میخواد باهام بکنه که نباید مامانم بفهمه. در ماشین رو باز کردم و پریدم تو ماشین و راه افتادم. اولش می خواستم برم پیش رفیقام ولی از اونجایی که حدود دو هفته می شد که سکس نداشتم و کمرم حسابی پر بود بی خیال رفقا شدم و رفتم تو خیابون ها که شاید بتونم یه کسی بلند کنم و ببرم خونه و یه کمری روش خالی کنم ولی از شانش تخمی و کیری که من دارم حتی یه دختر بچه هم نتونستم بلند کنم و بعد از ۳ ساعت الافی تو کوچه و خیابون ها با کون سوخته برگشتم خونه. ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ و رفتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپیوتر تا شاید تو چت بتونم یکی رو پیدا کنم که باهاش حال کنم. بعد از ۵/۰ ساعت که با یه دختر مادر جنده چت کردم بهش شماره دادم تا زنگ بزنه. وقتی زنگ زد دیدم که صدای کلفت و کیری پشت تلفن میگه: خوب سر کارت گذاشتم. منم شروع کردم و هر چی فحش خواهر و مادر بلد بودم رو کشیدم به هیکلش و تلفن رو قطع کردم و پرتش کردم اون طرف(البته رو مبل). رفتم تو اتاق و شروع کردم به فحش دادن به شانش و اقبال خودم که دوباره تلفن زنگ زد. رفتم تلفن رو برداشتم و شروع کردم به فحش دادن. وقتی به خودم اومدم فهمیدم که ای داد بیداد ، مادربزگم پشت خطه! شروع کردم به عذر خواهی کردن و گفتم: یکی مزاحمم شده و ۱۰۰ دفعه زنگ زده خونمون و از این جور کس شعرا. وقتی که قطع کردم یه مشت محکم کوبیدم به دیوار و رفتم که تو دستشویی و ریدم به این شانسم و بعدش هم رفتم کپه مرگم رو گذاشتم و خوابیدم. اون روز یکی از روزای تخمی زندگی من بود ولی به هر ترتیبی که شده تموم شد. صبح روز بعد از خواب بیدار شدم و صبحونه خوردم و آماده شدم و رفتم خونه دوست مامانم. در رو که زدم ۲ دقیقه ای طول کشید تا در رو باز کنه. در رو که باز کرد دیدم با شورت و کرست اومده در رو باز کرده. دعوت کرد تو. وقتی رفتم تو خونه تو این فکر بودم که یه کس حسابی می کنم که یه دفعه دیدم ۳ تا دختر دیگه که لخت هم هستن نشستن و دارن یه فیلم سوپر نگاه می کنند. وقتی که دیدمشون دلم می خواست یه جوری از دستشون در برم. چون می دونستم قراره چه بلایی سرم بیارند. ولی نگذاشتند. همشون یه دفعه ریختند رو سرم و من رو به زور بردند تو اتاق رو تخت. سمانه که اسم دوست مامانم بود اونا رو بهم معرفی کرد. سوگل ، فرانک و ساناز. تا حالا این همه دختر لخت رو یه جا ندیده بودم. حشری شده بودم و دیگه کاری از دستم برنمی اومد. تا به خودم اومدم دیدم دارم از سمانه لب می گیرم و ساناز داشت برام ساک میزد و بقیه هم وایساده بودند و نگاه می کردند. مثل اینکه نوبتی بود. خیلی تند ساک میزد. مثل اینکه تا حالا ۱۰۰۰ بار این کار رو انجام داده بود و خیلی ماهر بود. یه چند دقیقه ای که گذشت جاشون رو با هم عوض کردند و ساناز اومد و بهم لب بده و سمانه هم رفت که ساک بزنه. خلاصه بعد از اینکه کلی با کیر ما لاسیدن نوبت من شد که برای اونا لاس بزنم و سمانه دراز شد رو تخت و لاپاش رو باز کرد و با یه صدای آروم و حشری گفت: بخورش. من هم دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به خوردن کس خانوم. تند تند لیس میزدم. خیلی تند. آه آه بلندش همه فضای خونه رو پر کرده بود. احساس کردم که می خواد بلند بشه. خودم رو عقب کشیدم. دیدم ساناز جای اون رو پر کرد و من هم که کاری نمی تونستم بکنم شروع کردم به خوردن. احساس کردم که داره ارگاسم می شه. بلند شد و کیر من رو گرفت تو دستش و دولا شد و کیرم رو آروم می کشید رو کسش و سمانه هم از فرصت استفاده کرده و رفت جلوش خوابید و ساناز شروع کرد به خوردن کس سمانه و سمانه هم کیر من رو کرد تو کسش و گفت: تند باش. من هم که داشتم خیلی حال می کردم با سرعت عقب و جلو میرفتم. آه آه من و ساناز و سمانه خیلی بلند شده بود که سوگل گفت: اگه بخواهید همین طوری ادامه بدید همه میان ببینن چه خبره. من که نمی تونستم خودم رو کنترل کنم با همون صدا فریاد میزدم و آه آه میکردم ولی سمانه و ساناز صداشون رو آوردند پایین. بعد از چند دقیقه ای احساس کردم که داره آبم میاد. به سمانه گفتم: آبم داره میاد. آماده باش. و کیرم رو کشیدم بیرون و سمانه هم با یه چرخش کیرم رو کرد تو دهنش و آبم ریخت تو دهنش و آن هم مثل اینکه خیلی تشنش باشه آب منو خورد. بعد از اینکه آبم در اومد افتادم رو تخت. یه چند لحظه ای که استراحت کردم بلند شدم تا شاید بتونم از دستشون در برم. ولی جنده ها گرفتنم و نوبت سوگل و فرانک شد. گرفتنم و شروع کردن به ساک زدن. منم که دوباره حشری شده بودم ، تقریبا همون کارایی که با سمانه و ساناز کرده بودم رو با سوگل و فرانک هم تکرار کردم. وقتی که آب کیرم رو ریختم رو صورت سوگل ، می خواستم برم که دوباره گیر دادند بهم. خلاصه اون روز من ۳ بار آبم در اومده. تازه آخر سر هم با کلک اینکه می خوام برم دستشویی ، همون طوری لخت فرار کردم و اومدم خونمون. وگرنه اونها ول کن معامله نبودن. تا ۲-۳ روز از کمر افتاده بودم. ولی بعد از ۲-۳ روز با خوردن شیر و موز فراوان کمرم خوب شد. هفته پیش اومد و گفت: یه سر بیا خونمون. منم گفتم: به کس ننت خندیدم مادرجنده. این دفعه اگه خواستی من بگامت تنهایی میایی خونمون. و بعد از این ماجرا ۲ بار دیگه اومد خونمون
Thursday, September 29, 2005
آقا ممد
اسم من احسانه. ما یه همسایه داریم که اسمش محمده ما بهش میگیم آقا محمد که خدا نه بهش ریش و سبیل داده نه یه خانواده درست و حسابی مثل بقیه آدما. خونه ما آپارتمانیه. اونا هم همسایه پایینی ما. مثل همه همسایه ها با هم رفت و آمد داشتیم ولی آخرش مثل همه اونا نشد. بعضی وقتا مامانم میرفت خونشون که مثلا باحاجیه خانوم (ما به زنش میگفتیم) اختلاط کنن. بعضی وقتا هم اون میومد اینجا. بابام سروان نیروی انتظامیه و تو شهر دیگه ای هست و هفته ای دو سه شب میومد خونه و قرار بود ما هم از اول ماه رمضان بریم اونجا خونه بگیریم یعنی حدود هفت - هشت ماه دیگه. آقا محمد و خانومش یه دختر داشتن که سال سوم دبیرستان بود. خانواده ما هم شامل بابا مامان ، من و حسنا خواهرم که تو شیراز دانشجو بود. من هم اون موقع سال اول دبیرستان بودم. دخترش که خداییش چندشم میشد بهش دست بزنم چون شکل و تیپ بی ریخت و حزب الهیش خیلی تو ذوق میزد. انگار خدا درستش کرده بود واسه ضد حال مردا. یه روز دیدم مامان حسابی به سر و وضع خودش رسیده و میخواد بره جایی. به شوخی بهش گفتم بیا برسونمت (آخه من یه موتور کوچیک داشتم( بهم گفت میرم با حاجیه خانم خرید. خلاصه من هم راه افتادم و رفتم پیش رفیقا که چند خیابون پایین تر بود و موتور رو خونه پیام دوستم گذاشتم و با ماشین اون رفتیم تو شهر. ولی بین راه حاجیه خانم رو دیدم که با دختر کیر مدلش اومده بودن بازار ولی مامانم باهاشون نبود! خلاصه رفتم تو فکر که چرا مامان بهم دروغ گفته و... تا وقتی که برگشتم. وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم سراغ یخچال دیدم مامان هیچی نگرفته. تعجب کردم. دیدم مامان هم برگشته و تو اتاقش نشسته لباساشم شسته و پهن کرده. وقتی شک من دو برابر شد که متوجه شدم فقط لباسای زیرشو با پیراهنش رو شسته. خلاصه این موضوع خیلی قلقلکم میداد تا یه روز گفت میخواد بره با حاجیه خانوم بیرون. من هم الکی گفتم میرم پیش دوستام. بعدش رفت و من هم یواشکی سرک کشیدم بیرون دیدم یه راست رفت خونه اونا. نزدیک بیست دقیقه گذشت و هیچکی نیامد بیرون. تا اینکه من رفتم تو.بعد از تقریبا یک ساعت مامان برگشت. وقتی اومد تو و منو دید یهو هول کرد و گفت کی اومدی و بعدش سریع رفت حمام. من هم که منتظر همین لحظه بودم همین که اون رفت تو حمام بعدش رفتم و دیدم رو شورتش آب کمر ریخته. شک نداشتم که مامانم با آقا محمد سکس داشته. اولش باورم نمی شد چون آقا محمد از اون خر مذهبی های روزگار بود و به قول معروف سلامتو با قنبل الله علیکم جواب میداد. این موضوع گذشت تا یه عصر مامان گفت که می خواد بره عیادت یکی از دوستاش که چند وقته مریضه و بعدش رفت بیرون.من هم یواشکی پشت سرش رفتم و دیدم که سریع رفت خونه آقا محمد اینا. حتی سلام هم نکرد و یهو پرید تو و این منو مطمئن کرد. قلبم داشت از جا درمی اومد یه فکری به نظرم رسید. از کنار نرده های جلو خونه رفتم پایین رو دیوار حیاط و تو خونه آقا محمد اینا رو سرک کشیدم دیدم کسی نیست! جرات پیدا کردم و رفتم تو حیاط که اتاق کناری شونو دید بزنم دیدم مامانم خوابیده رو تخت خواب اتاقشون و آقا محمد هم خوابیده رو مامانم و داره ازش لب می گیره. داشت از ترس گریه ام می گرفت ولی موندم تا بعدشو ببینم. بعد از سه چهار دقیقه لب گرفتن و سینه خوردن هر دو لخت شدن. بعدش مامانم نشست رو تخت و آقا محمد هم روبروش ایستاد و شورتشو چسبوند به صورت مامانم. اونم شورتشو پایین کشید و کیرش افتاد بیرون. تا حالا کیر به اون بزرگی حتی تو فیلمای سوپر ندیده بودم. بعدش مامانم شروع کرد به ساک زدن و یه دستش به کیر آقا محمد بود و اون یکی دستشو آقا محمد تو دستاش گرفته بود و دست دیگه آقا محمد پشت سر مامانم بود و مالشش میداد. کم کم حس من هم قوی تر شد و موندم که بعدشو ببینم. بعد یکی دو دقیقه که کار ساک زدن مامانم تموم شد آقا محمد رفت سراغ لب و سینه های مامانم. بعدش رفت پایین و پایین تر تا رسید بین پاهای مامانم و اون وقت بود که آه کشیدنای مامانم شروع شد. دو تا پاهای مامانم رو شونه های آقا محمد بود و سر اونم بین پاهای مامانم. اون وقت مامانمو با سینه خوابوند رو تخت و با زبون شروع کرد لیسیدن کون مامانم. بعدش آب دهانشو زد نوک انگشتاش و کرد تو کون مامانم و کمی باهاش بازی کرد و بعدش تف زد سر کیرش که حالا کلی بزرگ شده بود و گذاشت لای کون مامانم. مامانم یهو گفت یواش و بعدش یه آی کوچیک با جیغ کشید من حس کردم کلی دردش اومده ولی از ترس اینکه صداش بیرون نره اون جیغ یواشو کشیده. آقا محمد هی کیرشو فشار میداد تو و بعدش خوابید رو مامانم. هر دفعه کمرآقا محمد میومد بالا و همین که جمع می شد صدای جیغای مامانم بلند می شد. این کارو چهار - پنج دقیقه تکرار کرد تا صدای جیغای مامانم حسابی بلند شد و هی می گفت: یواش ، تورو خدا یواش تر. آقا محمد هم انگار که گوشاش نمی شنید تا اینکه کیرشو در آورد و مالید رو کون مامانم و بعدش گفت برگرد می خوام بزارمش جلو. تازه فهمیدم که آقا محمد مامانمو از عقب می کرده و اونم هی جیغ میکشیده. بعدش که مامانم با پشت خوابید و آقا محمد خوابید روش و کیرشو با دستش گذاشت تو کس مامانم و لبشو گذاشت کنار گردن و گوش مامانم. مامانم هم یه پاشو گذاشت پشت ران آقا محمد و اون یکی پاش زیر آقا محمد بود و یه دستشو گرفته بود و اون یکی دستش هم پشت گردن عشقش بود!هی کمر آقا محمد بالا می اومد و جمع میشد مامانم هم هی آه آه می کرد. منم داشت آبم می اومد! که عشق مامانم از روش بلند شد و رو سینه اش نشست و کیرشو گذاشت لای پستونای مامانم بعدش پستوناشو بادستاش گرفت و بهم فشار داد و هی کیر رو عقب و جلو میکرد. کیرش خیلی بزرگ و خیس شده بود و برق میزد. بعدش که از این کار سیر شد مامانم از تخت اومد پایین و چاردست و پا رو فرش نشست و آقا محمد هم رو دو تا زانوهاش نشست و رفت پشت مامانم و کیرشو کرد تو سوراخ مامانم. اولش نفهمیدم کرد تو سوراخ کونش یا کرد تو کسش ولی از یواش گفتنای مامانم فهمیدم که داره مامانمو از کون می کنه. بعدش که فهمید مامانم دردش میاد کیرشو در آورد و اونو خیس کرد و دوباره کرد تو کون مامانم و کلی براش تلمبه زد. این بار کیرشو درآورد و کرد تو کس مامانم و دوباره تلمبه زدن شروع شد ولی این دفعه محکمتر ضربه میزد و یه صدایی مثل کف زدن آرام به گوشم می رسید که تا امروز هم تو خاطرم هست. آقا محمد همین طور ادامه می داد و آه آه گفتن مامانم هم بلند و بلدتر می شد. انگار حواسشون به هیچکی غیر از همدیگه نبود و همین طور ادامه میدادن. من هم کمی شورتمو خیس کرده بودم. یه دفعه آقا محمد چند تا آه بلند کشید و گفت داره میاد و مامانم هم سریع برگشت و به پشت خوابید و پاهاشو کاملا باز کرد آقا محمد هم کیرشو با دستش هی می مالید و یهو آب کمرش پاشید رو سینه ها و شکم مامانم. بعدش افتاد رو مامانم و کلی لب ازش گرفت وچند جمله کوتاه با خنده به همدیگه گفتن که درست نشنیدم و تو همین موقع بود که به خودم اومدم و گفتم ممکنه آقا محمد بیاد تو حیاط. اگه منو ببینه خیلی بد میشه. سریع پریدم بالا و اومدم تو خونه و رفتم تو اتاقم. خیلی ناراحت شده بودم ولی فکرم همش پیش سکس مامانم و آقا محمد بود و دست آخر با خودم گفتم که هر دو شون حق دارن. من هم اگه یه شوهر داشتم که هفته ای دو سه روز بیشتر خونه نبود اونهم همش تو خوابه یا یه زن چاق و به درد نخور داشتم که همش یا غرغر میکرد یا تو مسجد بود میرفتم سراغ یکی دیگه که کمرم رو پیشش خالی کنم. حدود پانزده بیست دقیقه بعد مامانم برگشت و من هم تا اون موقع کمی با دلیل و بهانه آوردن حالم سر جاش اومده بود. بعدش مامانم چادرشو آویزون کرد و سریع رفت به طرف حمام. من هم مثل مارمولک از دیوار حمام کشیدم بالا و دیدم که مامانم رفت تو حمام ولی این بار طور دیگه ای بهش نگاه میکردم. چه بدن باحالی داشت. حتی یک ذره هم شکم نداشت و لاک قرمز روی ناخنای پاش آدمو شهوتی میکرد. دیدم که حتی آب کمر آقا محمد هنوز رو سینه های مامانمه و اونا رو پاک نکرده. خلاصه من هم از اون به بعد هر جا که مامانم میرفت تعقیبش میکردم و مثل سایه دنبالش می رفتم و بعد از اینکه فهمیدم به غیر از آقا محمد با کسی سکس نداره خیالم راحت شد و به حال خودشون رهاشون کردم تا هر قدر که دلشون میخواد با هم عشقبازی کنن.الان هم که من سال دوم دانشگاه هستم و قرار رفتن ما به شهر دیگه هم با اصرار مامانم لغو شد و خواهرم هم با برادر زاده آقا محمد عروسی کرده. بارها به خودم گفتم که ای کاش آقا محمد زودتر از بابام مامانم رو میدید
Thursday, September 22, 2005
زن عموی اصفهانی
سلام. اسم من عرفانه و الان 26 سال دارم. این قضیه ای که می خواهم براتون تعریف کنم مال تیر سال 79 است. یعنی همون ماهی که من در مرخصی پایان دوره خدمت بودم و تصمیم گرفتم برم اصفهان منزل عموم. به خاطر دیدن دختر عموم که خیلی خاطر خواهش بودم. عموم سالهاست در اصفهان زندگی می کنه و همسرش هم اصفهانیه و دو تا دختر داره که اون موقع یکی از اونها ازدواج کرده بود و کوچکتره رو هم که من می خواستم. خلاصه یه روز صبح حرکت کردم و بعد از رسیدن مستقیم رفتم خونشون. عموم که هنوز سر کار بود اما زن عموم و دختر عموم طبق روال گذشته منو کلی تحویل گرفتند کلی گپ زدیم بعد رفتم یه چرت خوابیدم تا عموم اومد. بعد با عموم رفتیم باغشون و تاشب اونجا بودیم. فردا صبح من طرفهای ساعت 10 بیدار شدم. طبق معمول عموم سر کار بود و چون دختر عموم دانشجو بود و امتحان داشت رفته بود دانشگاه. خلاصه من بودم و زن عمو. این زن عمویی که من دارم حرفش رو براتون می زنم اصفهانیه و زن قد بلند و خوش هیکلیه و صورت گندم گونی داره. البته بگم طرفهای 180 هم قد داره ونسبت به قدش هم وزن مناسبی داره و اصلا هم شکم نداره...... البته عموم هم قد بلنده و من خودم 190 قد دارم. من این زن عموم رو اولا خیلی دوست دارم و اون هم منو خیلی دوست داره. طوری که من هر وقت اونجا هستم خیلی منو تحویل می گیره. خلاصه از خواب پاشدم و رفتم دیدم تو آشپزخونه مشغوله بعد از سلام و این حرفها و خوب خوابیدی یه صبحونه به من داد و من خوردم و اومدم نشستم پای ماهواره. بعد از چند لحظه هم اون اومد با سبد میوه و نشست مبل کناری من. همینجوری که داشتم شبکه ها رو تغییر می دادم یه شبکه اومد که داشت فیلم اشکها و لبخند ها رو برای شب تبلیغ می کرد. من این فیلم رو یه بار دیده بودم و همون جایی رو نشون می داد که جولی اندروز داشت با اون یارو که الان اسمش یادم نیست می رقصید. یه لحظه شیطنتم گل کرد و به زن عموم گفتم: بیا با هم برقصیم. یه لبخند قشنگی زد و با اون لهجه اصفهانیش گفت: منو و تو منم پر رو پر رو گفتم آره. یه کم من و من کرد معلوم بود که روش نمیشه. منم وقت رو تلف نکردم سریع یکی از اون سی دی هایی که با خودم آورده بودم گذاشتم و ماهواره رو خاموش کردم و دست زن عموم رو گرفتم بلندش کردم تا منو همراهی کنه. زن عموم زن خیلی مهربونیه و تا اونجایی که من یادمه همیشه لباس های سرتاسری آستین کوتاه می پوشید که تا سر زانوهاش بود و اگه مهمون هم داشتن یه جوراب پارازین می پوشید. البته همیشه روسری سر می کرد. اون وقتهایی هم که من اونجا بودم هم روسریش رو بر نمی داشت. البته هر وقت دختر عموم بود از مامانش می خواست که جلوی من روسری سر نکنه. البته اون هم روسریش رو بر می داشت و بعد از یه مدتی دوباره سر می کرد. انگار که عادت کرده باشه. اون موقع هم زن عموم روسریش سرش بود اما جوراب پاش نبود. بهش گفتم که اجازه بده روسریش رو بردارم و اون هم مخالفتی نکرد. البته اینو بگم زیاد به من نگاه نمی کرد. چون خجالت می کشید. اما گفتم منو خیلی دوست داره. خلاصه تو اون حالت حجب و حیا روسریش رو برداشتم و دست راستم رو روی شونه چپش و دست چپم رو روی پهلوی راستش قرار دارم. بعد بهش گفتم شما هم همین کار رو بکنید . بخاطر اینکه حرفی زده باشه گفت: چقدر سخته و منم گفتم: راحته زن عمو. زود یاد می گیری. و شروع کردیم. زن عموم تو همون حالت حجب و حیا بود و هی سرش رو پایین می انداخت و وقتی هم منو نگاه می کرد یه لبخندی می زد. من هم یه لبخندی می زدم و تو همون لحظه هم با چشمهام می خوردمش. کار هم به اونجا رسید که صدای زن عموم دراومد یعنی هر کی تو اون لحظه چشمهای منو می دید می فهمید که حشر بالا زده. با اون لهجه قشنگ اصفهانیش و با لبخند گفت: چت شده؟ مثل اینکه حالت خوب نیست و من هم که دیگه تو حال خودم نبودم تو یه لحظه محکم بغلش کردم و بهش گفتم دوسش دارم و شروع به لب گرفتن کردم. دیگه نمی دونستم چی کار می کنم و اون دستم هم که رو پهلوی راستش بود دیگه روی کونش بود و هی کونش رو می مالیدم . یه لحظه که لبم از لبش جدا شد گفت چی کار می کنی؟ الان عموت می یاد. من هم سفت بهش چسبیده بودم گفتم اون الان نمی یاد. البته از این کار من جلوگیری نمی کرد ولی زیاد هم راغب نبود. شاید می ترسید. من دوباره شروع به خوردن کردم و این دفعه از گردنش. و می دیدم که داره لذت می بره و هی می گفت نکن نکن و از این حرفها و تو همون حالت بردمش تو اتاق خوابشون و انداختمش رو تخت البته هنوز بهش چسبیده بودم. یه لحظه ولش کردم تا زیر پیراهن و شلوار راحتیم رو در بیارم به من گفت: عرفان اگه عموت بفهمه منو می کشه و من هم گفتم که عمو الان نمیاد و هیچ کس نمی فهمه. سریع دست راستمو حلقه کردم دور گردنش و دست چپم رو گذاشتم رو قفسه سینه هاش و خوابوندمش. البته خودش هم جلوگیری نکرد و شروع کردم لب گرفتن و سینه هاش رو می مالوندم کم کم دستمو بردم توی لباسش و سینه هاش رو گرفتم و شروع کردم به مالوندن. چشمهاش روبسته بود ولی صداش در نمی اومد و من هم مشغول کار خودم بودم. از لب گرفتن که خسته شدم سه تا دگمه لباشسو باز کردم و سینه هاش روکه سفت هم بود درآوردم و شروع به خوردن کردم. تو تموم این لحظات دو تا پاش رو جمع نگه داشته بود و نمی خوابوندش همون جوری که سینه هاش رو می خوردم پام رو انداختم رو پاش و به زور خوابوندم وکم کم شروع به مالیدن پاهاش کردم ودستم رو کم کم آوردم بالا و از روی شورت توریش گذاشتم روی کسش و یه کم مالیدم و شورتش رو گرفتم و آروم از پاش درآوردمش. نگاهش کردم دیدم داره نگام می کنه. انگاری هنوز باورش نشده بود. من هم همون جوری که نگاهش می کردم لباسش رو از بالا در آوردم و سوتینش رو هم در آوردم. دیگه لباسی تنش نبود اما من هنوز شورتمو در نیاورده بودم و درش آوردم. زن عموم همینجوری به من نگاه می کرد. پهلوش خوابیدم و بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم خیلی دوست دارم و می خوام بکنمت. اون به من گفت هنوز باورم نمیشه داریم چی کار می کنیم و گفت من شوهر دارم و این کار درست نیست و تو باید بعد از ازدواجت با دختر عموت این کارا رو با اون بکنی و من که داغ داغ بودم و اصلا این چیزها حالیم نبود گفتم: فقط برای همین یه دفعه. کسی نمی فهمه و شروع به بوسیدنش کردم. گفتم: عمو پایینت رو می خوره؟ گفت: نه گفتم من می خوام بخورمش. گفت: مریض می شی ها. گفتم: توبه این کارا کاری نداشته باش و پاهاش رو از هم باز کردم و یه کم با انگشت با کسش ور رفتم و شروع به خوردنش کردم. حالا بخور کی نخور. اینقدر خوردم که دیگه انرژیم داشت تموم می شد. زن عموم اصلا دیگه تو حال خودش نبود و چشمهاش رو دوباره بسته بود و با اون لهجه قشنگش آه و اوه می کرد. منم که دیگه طاقت نداشتم رفتم روش و یواشی کیرم رو داخل کسش کردم. البته زن عموم اون موقع طرفهای 42 سالش بود و کلی زیر دست عموم رفته بود. اما کس خوبی داشت اما تنگ نبود. همینجوری روش بودم و تلمبه می زدم. من کلا از اون دسته آدمها هستم که آبم دیر میاد. زن عموم چشمهاش رو باز نمی کرد و هی آه و اوه می کرد. منم هی بهش می گفتم: دوستت دارم و از این کس و شعرها . احساس کردم آبش اومد من هم همینجوری اینقدر تلمبه زدم تا وقتش شد موقع اومدنش هم چون دوست نداشتم آبم رو بیرون بریزم همون جا خالی کردم تو کسش و اون هم چیزی نگفت و بیهوش همینجوری کنار هم افتادیم. من هنوز تو بغلم داشتمش و ولش نمی کردم بعد که حال اومدیم با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. زن عموم بنده خدا روش نمی شد منو نگاه کنه. هنوز هم بعد از سالها منو می بینه رنگش عوض میشه. اما با اینکه دخترش به من رکب زد و رفت با یکی دیگه ازدواج کرد هنوز منو تحویل می گیره. بعد از اون ماجرا دیگه با کسی سکس نکردم تا الان یه جورایی عذاب وجدان دارم که با یه زن شوهر دار سکس کردم. به شما دوستان هم توصیه می کنم با زن شوهر دار سکس نکنید. خوش باشید
Thursday, September 15, 2005
دوست پسرم
نمیتونستم حتی یک لحظه هم از فکرم بیرونش کنم و نمیتونستم به خودم بقبولونم که دارم بهش فکر میکنم.آخه من چرا باید اون لحظه اونجا باشم؟ چرا؟ چرا دقیقاً همون لحظه؟ و چرا باید اون حرکت رو ببینم که با زندگیم بازی کنه؟ اون روز حال خوبی نداشتم و کلاً احساس کسالت میکردم. پسرم با دوستش اومدن خونمون و رفتن تو اتاق که مثلاً با هم درس بخونن. باید اقرار کنم که از این همایون خیلی خوشم میومده. درسته که جای مادرشم ولی یه جورایی پسر سکسی و خوشگلیه و من خیلی از وقتا با خودم فکر میکردم کاش جوون بودم و میتونستم دلشو به دست بیارم. میدونستم که شهرستانیه و به خاطر درس اومده تهران و تو یه مکانیکی هم کار میکنه تا کمک خرجی براش باشه. کلاً بچه با استعداد و اهل کاری بود و هیکل مردونه ای داشت و بیشتر به مردای میانسال شبیه بود تا یه پسر دانشگاهی بیست و چند ساله. اون روز اونا تو اتاق بودن و پشت کامپیوتر نشسته بودن و منم تو آشپزخونه مشغول کارای خودم بودم. علی پسرم اومد بیرون و به من گفت: "مامان چایی داریم؟" منم گفتم: "الان براتون دم میکنم" و اونم رفت. بعد از چند دقیقه که سماور روشن بود و چایی رو تو قوری ریختم رفتم ازشون بپرسم با چاییشون شیرینی هم میخوان یا نه. وقتی در زدم و رفتم تو دیدم فقط همایون تو اتاقه و دستشو گذاشته رو کیرش و تا منو دید دستشو از اونجا برداشت و سریع بلند شد.... ولی همین کارش بیشتر کیرشو در معرض دید گذاشته بود و منم حسابی شوکه شده بودم. با دیدن کیر به این گندگی.... چند لحظه سکوت بینمون برقرار شده بود که علی اومد پشت سر من... بهش گفتم: "کجا بودی؟" گفت: "دستشویی بودم مامان". منم خودمو جمع و جور کردم و گفتم: "اومدم بگم چایی حاضره شیرینی هم میخورین براتون بیارم یا نه؟" علی هم یه نگاهی به من انداخت و گفت: "آره...چرا که نه؟" بعد به همایون گفت: "میخوریم دیگه نه؟" اونم به من نگاه کرد و با یه لبخند که دل منو اسیر خودش کرد گفت: "مگه میشه دست شما رو رد کرد؟ شما هر چی لطف کنید ما میخوریم." اومدم بیرون. چشام سیاهی میرفت و نمیتونستم تصویر اون لحظه رو از جلو چشام دور کنم. چرا درست تو اون لحظه دست همایون رو کیرش بود؟ داشت میخاروندش؟ پس چی؟ چرا انقدر کیرش گنده بود؟ولی بیشتر از اینکه این سوالا تو ذهنم باشه شهوت دیدن کیر همایون تو فکرم بود و این که کاش میتونستم حتی برای یک بار هم که شده کیرشو از نزدیک ببینم و بتونم لمسش کنم. چند روز از این اتفاق گذشت و من هر شب خواب کیر گنده همایون رو میدیدم. یه بار هم که شوهرم اومد که منو بکنه خودمو زدم به سر درد و بهش ندادم. نمیتونستم دیگه کیر شوهرم رو ببینم و تحمل کنم.بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. هر جوری بود فهمیدم مکانیکی ای که همایون توش کار میکنه کجاست و یه روز پاشدم رفتم اونجا. بعد از ظهر خرداد ماه بود و هوا حسابی گرم بود. منم یه پیرهن نازک پوشیدم و یه مانتوی نخی و یه شال کوچیک که هر دو دقیقه یه بار از سرم می افتاد. حسابی هم به خودم رسیدم. جوری که بعد از سالها نگاه حشری خیلیا رو تو خیابون رو خودم حس کردم و این برام خیلی جالب و هیجان انگیز بود. بعد از اینکه به اون مکانیکی رسیدم یه کمی ایستادم تا خود همایون رو ببینم و مطمئن بشم. وقتی دیدمش قلبم داشت میومد تو دهنم. باورم نمیشد که خودش باشه. اون هیکل مردونه و خوشگلش رو داشتم میدیدم و اون دستای بزرگ و قشنگش رو که سیاه بودن. یه کلاه هم رو سرش بود و داشت با ماشین یکی از مشتریا ور میرفت. وقتی کارش تموم شد و اون مشتری رو راه انداخت و رفت منم ماشینمو روشن کردم و رفتم سراغش. وقتی رسیدم دم پای همایون وانمود کردم که نمیدونستم اون اونجاکار میکنه. اولش همایون یه کم خجالت کشید ولی تا دید من اصلاً برام مهم نیست سعی کرد به روی خودش نیاره. گفتم: "آقا همایون ببخشید. این ماشین گاهی اوقات ریپ میزنه میشه یه امتحان بکنین؟" اونم خندید و گفت: "بله خانوم حتماً... ببخشید که من سر و وضعم مناسب نیست" منم آروم گفتم: "خیلی هم خوب و مناسبه. عالیه!" همایون یه کمی هاج و واج منو نگاه کرد و بعد سوار ماشین شد و روشنش کرد و بعد رفت کاپوت ماشینو زد بالا و شروع کرد به وارسی کردن. بهش گفتم:"عجب هوای گرمی. تابستون زودتر از همیشه اومده" همایون گفت: "میل دارین براتون یه آب خنک از تو یخچال بیارم؟" گفتم: "بله. مرسی. لطف میکنی همایون جان!" سرخ شده بود وقتی بهش گفتم همایون جان. رفت تو مغازه و با یه لیوان آب برگشت. میدونستم باید چیکار کنم. آب رو گرفتم و طوری شروع کردم به خوردن که آب از تو دهنم یه کمی بریزه بیرون و بیاد از تو مانتوم بره سمت سینه هام. وقتی لیوان رو از دهنم جدا کردم هنوز لبم خیس بود و زبونمو درآوردم و دور لبم و با زبونم خشک کردم. حس کردم همایون خشکش زده. بهش که نگاه کردم از اون حالت اومد بیرون و رفت سمت ماشین. بهش گفتم: "ببینم همایون جان اینجا صندلی نیست من بشینم. خسته شدم" همایون اومد طرفم و گفت "تو مغازه ، پشت یه ماشینی رو درآوردیم و به عنوان مبل ازش استفاده میکنیم. البته یه مقدار کثیفه و برای خانوم متشخصی مثل شما خوب نیست ولی اگر دوست داشته باشین میتونین برین اونجا" خودمو زدم به خنگی و گفتم: "کجاست؟" باهام اومد و راهو نشونم داد. عالی بود. یه جایی که در داشت و کسی هم نبود. نشستم و دگمه های مانتومو باز کردم. جوری که پیرهن گشادم کاملاً معلوم بود و چون دگمه هاشو خوب نبسته بودم چاک سینه م هم زده بود بیرون. بهش گفتم:"الان تعطیل میکنین؟" گفت:"الان کسی نیست. منم میخواستم تعطیل کنم" بهش گفتم: "پس در ماشینو قفل کن و مغازه رو هم ببند و بیا اینجا. راجع به علی میخوام باهات حرف بزنم" اونم یه "چشم" گفت و رفت. بعد از یه مدت کوتاه وقتی برگشت من مانتومو درآورده بودم و دگمه های بالای پیرهنم رو هم باز گذاشته بودم تا پستونام بیشتر معلوم باشن. تا منو تو اون حال دید اول تعجب کرد و بعد بدون اینکه به روی خودش بیاره اومد و نشست. گفت:"من در خدمتم". بهش نگاه کردم و گفتم "من درخدمتم. من! من در خدمتتم الان.... تو هر کاری بخوای میتونی الان با من بکنی" داشت با چشای گرد شده از تعجب منو نگاه میکرد و از جاش بلند میشد که دستاشو گرفتم و با صدای سکسی خودم که میدونم چطور مردا رو خر میکنه بهش گفتم: "من از وقتی دستتو رو کیرت دیدم شبا خوابم نمیبره. الانم تنها دلیلی که منو کشونده اینجا دیدن گل روی همین کیرته شازده" بریده بریده گفت: "ولی شما مادر دوست منین. من نمیتونم با شما..." امونش ندادم و کشوندمش سمت خودمو در گوشش گفتم "مگه مادرا دل ندارن؟ از اون مهم تر مگه مادرا کس ندارن؟ چرا میرین دنبال دخترایی که از ترس پاره شدن پرده شون بهتون نمیدن؟ من الان اینجا همه کاری برات میکنم. کیرتو هر جایی که بخوای میذارم" گفتن همین جمله ها حسابی حشریش کرده بود و کیرش سفت سفت شده بود. لبمو گذاشتم رو لبشو دستشو بردم سمت پستونام. اونم ماهرانه شروع کرد به بوسیدن من و ور رفتن با پستونام. بعدش هم بلند شد و پیرهنشو درآورد و خواست زیر پیرهنشم دربیاره که کشوندمش پشت خودم و دستشو گرفتم و بردم سمت کسم که از زور شهوت خیس شده بود. از روی شورت یه کمی کسم رو مالوند که حسابی داغ شدم و بعدش از کنار شورتم دستشو برد تو و شروع کرد به مالوندن و ور رفتن با کسم که منتظر ورود یه مهمون جدید بود. یه مهمون جدید به اسم "کیر آقا همایون!". تو اوج لذت بودم و داشتم حال میکردم ولی هنوز از اون کیر عظیم خبری نبود. این بود که برگشتم و دستمو بردم سمت شلوارش. کمر بندشو باز کردم. اونم زیر پیرهنشو درآورد و تونستم بدن بی نقصش رو ببینم. سرمو گذاشتم رو سینه ش و شروع کردم به بوسیدن سینه ش و اومدم پایین تر روی شکمش و همزمان با این کار زیپ شلوارش رو هم پایین آوردم و رسیدم به شورتش. با زبونم که رو شکمش داشت مالیده میشد اومدم پایین تا رسیدم به شورت سیاهش و زبونم رو از لای شرتش بردم تو. اولش کش سفت شورتش مقاومت می کرد ولی من به زور دهنمو بردم تو. دیوونه بودم. رسیدم به سر کیرش که صدای همایونو شنیدم که میگفت:"آه....واای...جوون...بخورش" و منم شورتش رو کشیدم پایین و از نزدیک شروع کردم به زیارت کردن این کیر بزرگ و استثنایی. از بالا تا پایین براش لیسیدمش و حسابی با زبونم و دستم براش جق زدم و بهش حال دادم. نمیفهمیدم چقدر زمان گذشت. فقط همینو فهمیدم که یهو دهنم پر شد از آب داغ همایون که پشت سر هم میومد تو دهنم و من تشنه رو سیراب میکرد. عجب آب خوشمزه ای. آب شوهرم زیاد جالب نبود و آب اون مردایی رو هم که دور از چشم شوهرم باهاشون سکس داشتم رو نخورده بودم ولی این پسر جوون آب جوونونه ای هم داشت که من پا به سن گذاشته رو هم جوون و شاداب میکرد. حسابی که آبش اومد و راحت شد باز هم براش کیرشو خوردم و ناز کردم تا آرومش کنم. بعدش هم پاشدم و دهنمو شستم و دوباره اومدم سراغش. این دفعه اون بود که همه کاره بود. منو نشوند رو مبل و خودش رفت رو زمین نشست و سرشو برد لای پاهام. با زبونش برام شروع کرد به حال دادن به کس بی جون من که مدتها بود رنگ یه کیر درست و حسابی رو به خودش ندیده بود. با این کارش حسابی کسم تر و تازه شد و انگار از قصد داشت کسم رو آماده ورود مهمان دعوت شده میکرد ولی هرچی جلوتر میرفت من بیشتر داشتم دیوونه میشدم و انقدر با زبونش با کس من ور رفت و ور رفت که به انفجار ارگاسم رسیدم. سرم داغ شده بود و بدنم مور مور میشد. تازه انگار یادم اومده بود که ارضا شدن چه طعمی داره. وقتی چند ثانیه از ارضا شدن من گذشت انتظار هر چیزی رو داشتم جز اینکه من و برگردونه و با زبونش شروع کنه به لیسیدن کونم. داشتم از خوشی میمردم. یعنی انقدر حشری کننده بودم که داشت کونمو میخورد؟ با زبونش همه جای باسن هامو لیسید و از سوراخ کونم هم نگذشت و حسابی با زبونش اونجا رو هم خیس کرد. بعدش بلند شد و رو زانوهاش نشست و کیر گندشو گذاشت دم کونم و گفت:"خودتون گفتین همه کاری میتونم بکنم...نه؟" گفتم: "آره عزیزززززز.... تو بزن منو بکش..... تو هر کاری بخوای میتونی بکنی" اونم معطل نکرد و کیرشو کرد تو کونم. انقدر ماهرانه و با سرعت که فقط یک لحظه درد داشتم و بقیه ش همه خوشی بود و لذت وووووولی جیغی که زدم گوش خودم رو هم کر کرد چه برسه به اون!!!! اونم شروع کرد به کوبوندن کون بی تاب من و همینطور کون منو با کیر کلفت خودش پر و خالی میکرد. بعد از یه مدت کیرشو درآورد و منو برگردوند و خودش هم ایستاد. حالا نوبت کسم بود. بابا جون من میخوام که تو کیرتو بکنی تو کسم. میخوام بهت کس بدم آخه چرا نمیفهمی؟ ولی اون کیرشو کرد تو دهنم و شروع کرد عقب جلو کردن. یه ذره طول کشید تا با ریتم کارش آشنا شدم و تونستم همزمان با عقب جلو کردن های اون زبونم و رو نوک کیرش بچرخونم و بهش حال بدم. یه کم بعد من رو به دیوار ایستاده بودم و اونم یه پای منو با دستش بالا نگه داشته بود و کیرشو گذاشته بود دم کس تشنه من. آروم آروم کیرش رفت تو کسم و منم آروم آروم پرواز میکردم. اونقدر این حالت لذت بخش بود که هنوز هم که هنوزه برام قابل فراموش کردن نیست. همایون استادانه کس میکرد. تو زندگی چهل و سه ساله م تا حالا کسی منو اینطوری نکرده بود. انقدر با حساب و کتاب و انقدر با تحمل و از همه مهم تر این بود که کیر هیچ کسی به گندگی و باحالی کیر این پسرک نبود.تلمبه زدنای همایون نزدیک به پنج دقیقه طول کشید و وقتی حس کردم که آبش در حال اومدنه خودمو محکم تر بهش میکوبوندم و میگفتم:"آبتو بریز تو کسم.... جر بده کسمو.... آبتو بریز توووش" واونم همین طور ادامه داد و دادو منو کرد و کرد تا حس کردم تو کسم قیر داغ ریختن. آبش این بار داغ تر از دفعه قبل بود که تو دهنم اومده بود. وقتی آبش میومد محکم تر و محکم تر ضربه میزد و من حال بیشتری میکردم. بعدش هم کیرشو از تو کس جرخورده من آورد بیرون و رفت رو همون مثلاً مبل نشست. من همونجا رو به دیوار ایستاده بودم و غرق در لذت بود. پامو آوردم پایین و با دستم کسم رو نوازش کردم. همایون گفت: "نمیدونستم کس مامان دوستم انقدر میتونه باحال باشه" و من آب کیرشو حس میکردم که از کسم میزنه بیرون و از لای پام داره میاد پایین
Wednesday, September 07, 2005
خانواده ما
منتظر بودم که همه برن بیرون تا بتونم با خیال راحت فیلم سوپری رو که از یکی از دوستام گرفته بودم ببینم. خواهرم رفت مدرسه و مامانم هم رفت سر کار. بابام بهم گفت: خودت میری دانشگاه یا من برسونمت؟ گفتم: خودم میرم و رفتم تو اتاق به بهانه لباس پوشیدن. بابام بعد از چند دقیقه اومد و خداحافظی کرد و رفت سرکار. منم سریع رفتم سراغ فیلم سوپره که قایمش کرده بودم تو کمدم. کامپیوتر رو روشن کردم و سی دی رو گذاشتم و نشستم به تماشا کردن. ازاون فیلمای بکن بکن بود. از اونایی که کیر و کس و همه چیزو نشون میدن و آخر هر باری که مرده زنه رو میکنه آبشو یا میریزه رو سینه اش یا رو صورتش. داشتم با کیرم که راست شده بود ور میرفتم و با خودم فکر میکردم یعنی اونایی که سکس دارن هم همینطوری آبشونو میریزن اینجاها؟ با خودم فکر میکردم مثلاً زن و شوهرا هم همینطورن؟ نمیدونم چی شد ولی یهو بابا و مامان خودمو تجسم کردم و بابام رو تجسم کردم که کیرشو محکم داره میکنه تو کس مامانم و بعدش میکشدش بیرون و مامانم دهنشو باز میکنه و آب بابام رو میخوره. یهو خیلی حال کردم. آخه من همیشه از مامانم خوشم میومد. یعنی به نظرم مامانم خیلی زن سکسی ای هست. جوری که خیلی از موقع هایی که جق میزدم چشامو می بستم و مامانمو تجسم میکردم. همونطوری که با خودم ور میرفتم به مامانم فکر میکردم و ایکه الان میتونم پستونای بزرگش رو بذارم تو دهنم و کیرمو بکنم تو کسش یا تو کونش که نه خیلی بزرگه نه خیلی کوچیک. نمیدونم چرا ولی خیلی با این مساله حال میکردم و فکر کردن به کس مامانم باعث میشد آبم زود بیاد! مامانم زن خوشگل و تو دل بروییه جوری که همه مردا یه طوری بهش نگاه میکنن و اونم با این که سرشو میندازه پایین و کمتر با کسی حرف میزنه ولی من میفهمم که خوشش میاد که مردا هنوز هم بهش توجه میکنن. نمونه اش همین سرایدار خونمون یاسر که یه پسر شهرستانیه که پنج شیش سال از من بزرگ تره و هر بار که قبضا رو میاره دم در یا به هر بهونه ای میاد دم در خونمون من میفهمم که با دیدن مامانم کیرش راست میشه. خلاصه تو این فکرا بودم و داشتم فیلم سوپر رو نگاه میکردم که صدای چرخیدن کلید رو شنیدم. از ترس داشتم می مردم. خوشبختانه صدای اسپیکر خاموش بود وگرنه هر کسی میتونست صدای آه و اوه این جنده های فیلم سوپر رو بشنوه!آروم خودمو کشوندم پشت در و از سوراخ کلید نگاه کردم ببینم کیه. اول باورم نمیشد ولی دیدم که بابام با دختر عمه ام اومدن تو خونه. شهره حدوداً سی و یکی دو سالش بود و تازه از شوهرش جدا شده بود. فکر کردم با بابام سر مساله طلاقش کاری داره که اومده اینجا ولی تعجب کرده بودم که چطور با هم اومدن خونه. از سوراخ کلید دیدم که شهره مانتو و روسریش رو داره درمیاره و تو همون فاصله هم گفت: کسی که خونه نیست دایی جون؟ بابام هم اومد طرفش و گفت: نه عزیزم. در بیار لباستو. باورم نمیشد ولی شهره وقتی مانتوش رو درآورد هیچی تنش نبود جز یه کرست سیاه و شلوار جینی که پاش بود. بابامو دیدم که آروم اومد طرفش و سرشو گذاشت رو سینه شهره. درست نمی دیدم ولی حدس میزدم که داره پستوناش رو میخوره. یه کم که خورد و شهره حسابی آه وناله کرد بابام گفت: بیا بریم تو اتاق و دستشو گرفت. باورم نمیشد که بابام و دختر عمه ام با هم رابطه داشته باشن. وقتی که رفتن تو اتاق نمیدونستم چکار کنم ولی میخواستم ببینم چطور سکس دارن. این بود که آروم درو باز کردم و پاورچین پاورچین رفتم پشت در اتاق. در بسته بود. شروع کردم به دید زدن از سوراخ کلید. بابام شلوارشو کشیده بود پایین و داشت دکمه های پیرهنش رو باز میکرد و شهره هم داشت شلوارش رو درمی آورد. پستونای شهره رو میتونستم ببینم که از توی کرستش اومده بودن بیرون. عجب سفت و تپل بودند! نوک قهوه ایش از همه چیز سکسی تر بود. وقتی شهره شلوارش رو کاملاً درآورد فقط شورت سیاهش پاش بود و رون ها و ساق پای سفید و بلوریش کاملاً خودنمایی میکردن. بابام هم پیرهنش رو دیگه کامل درآورده بود. شهره رفت طرف بابام و بغلش کرد و یه لب حسابی از هم گرفتن و تو همون حالی که داشتن لب میگرفتن بابام دستاشو گذاشته بود رو کون شهره و شهره هم دستشو گذاشته بود رو شورت بابام و داشت کیرش رو براش میمالوند. بعدش آروم اومد پایین و جلو بابام زانو زد و شورتش رو کشید پایین. داشتم کیر بابام رو میدیدم که سفت سفت شده بود و جلوی دهن شهره بود. شهره هم اونو آروم آروم کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. بابام چشاشو از زور حالی که داشت میکرد بسته بود. با خودم گفتم پس تو دنیای واقعی هم همه از این کارا میکنن. شهره حسابی کیر بابام رو داشت میخورد و هر چند ثانیه یه بار کیر رو از تو دهنش در میاورد و با زبون از ته تا سرش رو میلیسید و بعد دوباره میکرد تو دهنش و میک میزد. کیر خودم سفت شده بود و آرزو میکردم کُسی مثل شهره برای من ساک بزنه. خیلی دوست داشتم می رفتم تو و همون طوری کیرمو درمی آوردم و میکردم تو دهن شهره ولی جلوی خودمو گرفتم! بعد از چند دقیقه شهره بلند شد ایستاد و شورتش رو درآورد. بابام معلوم بود که حسابی حشری شده چون همون لحظه شهره رو گرفت و هلش داد عقب. جوری که شهره چسبید به دیوار. البته اینو دیگه نمیتونستم ببینم ولی از صدای محکم خوردنش به دیوار اینو فهمیدم. چند لحظه بعد صدای جیغ شهره رو شنیدم. معلوم بود که بابام کیرشو کرده تو کس شهره. ولی نمیتونستم چیزی ببینم. اعصابم ریخته بود به هم. باید هر طوری که شده اون صحنه رو ببینم. یه کم که فکر کردم دیدم بهترین راه اینه که برم تو تراس. از تو اتاق خودم میتونستم برم تو تراس و از گوشه تراس میتونستم توی اتاق خواب رو ببینم (این دقیقاً اون کاری بود که همیشه میکردم تا مامانمو دید بزنم!). آروم خودمو رسوندم به اتاقم و درو بستم و رفتم تو تراس. یواش یواش خودمو رسوندم به جایی که میشد دید زد و نشستم. خوشبختانه تراس ما به هیچ خونه دیگه ای دید نداشت و راحت میتونستم در حالی که دید میزنم با کیر راست شده و بدبخت خودم ور برم. سرمو که یه کم بردم جلوتر دیدم که شهره چسبیده به دیوار و یه پاش بالاست و بابام ایستاده جلوش و داره تلمبه میزنه. صدای زیادی نمی شنیدم ولی از صورت شهره معلوم بود که کیرگنده ای به جون کُسش افتاده. بابام همینطور کیرشو عقب جلو میکرد و محکم و محکم تر کیرشو میکوبوند. تو همون حال یهو دیدم که توی خیابون (تو موقعیتی که من بودم میتونستم از اون بالا خیابون رو ببینم ولی هیچ کسی از تو خیابون نمیتونست منو تشخیص بده) ماشین مامانم داره به خونه نزدیک میشه. صدای پارک کردن ماشین رو شنیدم و بعدش هم صدای یاسر سرایدارمون که به مامانم سلام میکرد. تو همون حالی که داشتم کردن شهره رو تماشا میکردم شنیدم که مامانم از ماشین پیاده شد و اومد سمت خونه. حسابی ترسیده بودم. نمیدونستم چیکار کنم. با خودم فکر کردم الان اگه مامانم بیاد و این صحنه رو ببینه حتماً یه دعوای حسابی تو خونه به وجود میاد. هم ترسیده بودم و هم اینکه میخواستم سکس بابام و شهره رو تا آخر ببینم. تو همون حالتای نگرانی بودم که صدای چرخیدن کلید رو شنیدم. مامانم اومده بود توی خونه. آروم خودمو رسوندم پشت در اتاقم و دیدم که مامانم آروم درو بست. صدای شهره از تو اتاق میومد و آه و اوهش داشت حالا دیگه منو منفجر میکرد. آب کیرم همینطور مونده بود دم کیرم و نمیشد بیاد بیرون. مامانم آروم رفت طرف اتاق. خواستم برم بیرون و جلوش رو بگیرم ولی یه حسی بهم گفت نه!. رفتم تو تراس و دیدم بابام شهره رو دولا کرده رو تخت جوری که پاهاش رو زمین مونده و دستاش رو تخته و داره از پشت میکندش. بابام همینطور داشت تلمبه میزد و من چیزی نمی شنیدم. منتظر بودم که مامانم بره تو و داد و بیداد راه بندازه ولی نمیدونم چرا مامانم نمیرفت تو. بابام ضربه هاش رو محکم تر و محکم تر میکرد تا جایی که یهو کیرشو درآورد و گذاشت رو کون شهره و دیدم که حسابی آبش زد بیرون جوری که جهش اول آبش رفت تو موهای سیاه و بلند شهره و جهش های بعدیش تا روی شونه شهره رفت و حسابی پشت شهره و کونش آب کیری شده بود! از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم. احتمالاً مامانم همه این صحنه ها رو دیده بود و با خودم داشتم فکر می کردم همین الانه که بره تو. ولی نمیرفت. کنجکاو شده بودم. رفتم تو اتاق خودمو خودم رو رسوندم به پشت در. صدای پای مامانمو شنیدم که آروم داشت میومد به طرف در خروجی. از سوراخ کلید نگاه کردم و دیدم که داره میره بیرون. ولی چیزی که نفهمیدم این بود که چرا دوربین فیلمبرداریمون دستش بود. برام مهم نبود. انقدر صحنه های سکس بابام و شهره جالب بود که همونجا تو اتاق نشستم و یه جق اساسی زدم که البته به ده ثانیه هم نرسید و سریع آبم اومد! وقتی آبم اومد تازه نگران شدم. نکنه مامان از سکس بابام و شهره فیلم برداشته بود؟ حالا با اون فیلم میخواست چیکار کنه؟ نکنه ببره کمیته؟ وااااااااای... نکنه بابامو اعدام کنن؟باید جلوشو میگرفتم. آره. باید میرفتم دنبال مامانمو جلوشو میگرفتم. آروم از در اتاقم اومدم بیرون. صدایی از اتاق خواب نمیومد. خودمو آروم رسوندم به در خروجی و رفتم بیرون. از پله ها رفتم پایین و رسیدم به دم در. ماشین مامان هنوز اونجا بود. تعجب کرده بودم. پس مامانم کجاست؟ یه کمی دورو برمو نگاه کردم. رفتم تو کوچه و این طرف و اونطرف رو نگاه کردم ولی اثری از مادرم ندیدم. اومدم تو و درو بستم. رفتم سمت اتاقک یاسر که پایین پله ها بود تا ازش بپرسم ببینم ندیده مامانم کجا رفته؟ نزدیک در که رسیدم و خواستم در بزنم صدای مامانمو شنیدم. باورم نمیشد مامانم اونجا باشه. گوشمو چسبوندم به در. شنیدم که مامانم میگفت: میدونم که همیشه دوست داشتی ترتیب منو بدی. یاسر هم گفت: بله خانوم آخه.... آخه شما خیلی خوشگلید. مامانم خندید. من که تازه جق زده بودم و فقط می شنیدم از صدای خنده مامانم حشری شدم. خیلی خنده سکسی ای بود با یه آهی که آخرش کشید حسابی کیرمو دوباره راست کرد. نمیشد کاری نکرد. باید یه بهونه ای پیدا میکردم تا ببینم اون تو چه خبره. یه کم نگاه کردم به در اتاقک یاسر. ولی سوراخ کلیدش از اونایی نبود که بشه تو رو دید. از اون در آهنیا بود. شیشه ای هم نبود و کلاً اتاقکش فقط یه پنجره کوچیک داشت که به حیاط خلوت پشتی باز میشد. سریع خودمو رسوندم به حیاط خلوت پشتی و رو زمین دراز کشیدم تا کسی اومد منو نبینه. آروم آروم و سینه خیز (!) رفتم جلو تا رسیدم به پنجره که لاش یه کمی باز بود. واااااااای...چی می دیدم؟ مامانم لخت لخت ایستاده بود و یاسر کف کرده جلوش نشسته بود. یاسر یه دستش به کیرش بود و دست دیگه اش رون پای مامانمو چسبیده بود و داشت آروم روش حرکت میکرد. کس مامانم رو می تونستم ببینم. پر از پشم بود. بالاتر از اون پستونای درشت و سفتش بود. مامانمم آروم دستاشو گذاشته بود روشون و داشت باهاشون ور میرفت. مامانم با صدای سکسیش گفت: حالا باید زبونتو بذاری روش و برای اینکه اثر حرفش بیشتر بشه گفت: رو کُسم. یاسر زبونش رو درآورد و گذاشت لای چاک کس مامانم و شروع کرد به لیسیدن. صدای آه مامانمو شنیدم و بعدش اینکه میگفت: جوووون... چه زبون داغی داری.... جووووون.... بهتر از شوهرم کسمو میخوری و یاسر هم که حسابی حشری بود همینطور به خوردن و لیسیدن ادامه میداد. یه کم بعد مامان خودشو کشید عقب و به یاسر گفت: حالا لباساتو دربیار. و همینطور که مامانم می نشست رو زمین یاسر هم لباساشو درآورد. مامانم خوابید رو زمین و پاهاشو کاملاً از هم باز کرد و با دو تا دستاش مچ پاهاشو گرفت. حالا میونستم اون کُس بی نظیرش رو ببینم. الکی نبود که همه مردا دوست داشتن مامانمو بکنن. کُسی بود واسه خودش. ولی حالا داشت کسش رو به سرایدار شهرستانی خونمون میداد. یاسر که این صحنه رو دید داشت خل میشد. اومد نشست بین پاهای مامانم و کیرش رو گرفت دستش و گذاشت دم کُس مامانم. کیر نسبتاً بزرگی داشت. کیر رو هل داد تو کُس مامانم و مامانم یه جیغ بلندی زد که من لرزیدم. باورم نمیشد که کس دادن مامانمو به این بچه شهرستانی ببینم. یاسر کیرشو درمی آورد و دوباره تا ته فشار میداد و هنوز شروع نکرده بود به تلمبه زدن. مامانمم آه و ناله میکرد و میگفت: جووون... عجب کیری.... وااااااای... چه گندست.. گنده تر از کیر شوهرمه.... جوووون. یاسر یواش یواش ضربه هاش رو مرتب تر کرد و شروع کرد به تلمبه زدن. من فکر میکردم همون موقع آبش بیاد (اگر من الان رو مامانم بودم تو همون دو ثانیه اول آبم میومد!) ولی خیلی حرفه ای تر از این حرفا بود. مامانم با هر ضربه کیر یاسر یه آهی میکشید و معلوم بود حسابی داره حال میکنه. یاسر هم ضربه هاش منظم تر شده بود و بعد از یه مدت کوتاه قشنگ خوابید رو مامانمو شروع کرد به لیسیدن گردن و سینه اش. بعدش یه کم بلند شد و همونطور که کیرشو تو کس مامانم نگه داشته بود شروع کرده به خوردن پستوناش که این کار معلوم بود خیلی مامانمو حشری تر کرده بود. بعد از اینکه حسابی پستونش رو خورد کیرش رو درآورد و بلند شد و به مامانم گفت: برگرد که میخوام حالا کونتو جر بدم.مامانم برگشت و کونش رو کرد به یاسر. چیزی که می دیدم خیلی برام غیر قابل باور بود. یاسر نوک کیرش رو با آب دهنش خیس کرد و کیرشو گذاشت دم کون مامانم. همونطوری که داشت میکرد تو مامانم گفت: آروم... آروم... میدونی؟ من به شوهرمم کون ندادم هنوز! خیلی برام عجیب بود. یعنی این بار اول مامانمه که داره کون میده؟ ودیدم کیر یاسر آروم آروم و با صدای ناله مامانم رفت تو کون تپل مامانم. یاسر یه کم کیرش رو اون تو نگه داشت و بعد شروع کرد به تلمبه زدن ولی خیلی آروم. مامانم قرمز شده بود و معلوم بود حسابی داره درد میکشه. یاسر سرعتش رو بیشتر و بیشتر کرد و مامانم آه و اوهش حسابی بلند شده بود. با هر ضربه یاسر میتونستم گوشتای کون و رون مامانمو ببینم که دارن میلرزن. یه کم بعدش یاسر گفت: خانوم آبمو کجا باید بریزم؟. مامانم گفت: درش بیار بدش به من. یاسر آروم کیرشو درآورد و مامانم برگشت. به یاسر گفت: بخواب. کاری میکنم که حسابی حال کنی. اونم مثل یه برده خوابید رو زمین و مامانم رفت بین پاهاش و کیرشو گرفت تو دستشو شروع کرد یه کمی براش جق زدن. همون لحظه برای من کافی بود تا آبم بیاد. جلو خومو گرفتم و ادامه دادم به دید زدن. مامانم کیر یاسر رو گذاشته بود تو دهنش و داشت برای ساک میزد و همزمان با اون یکی از دستاش رو سینه یاسر بود و اون یکیش هم داشت با کیر و تخم هاش ور میرفت. یه کم که به این کار ادامه داد دیدم یاسر صدای آهش بلند شد و گفت: آه..آه...داره میاد...داره میاد. و بدنش شروع کرد به لرزیدن. ولی من چیزی نمی تونستم ببینم چون کیرش تو دهن مامانم بود و هر چی آب تو کیرش بود رفته بود تو دهن مامانم. پس این چیزایی که تو فیلم سوپرا می بینیم واقعاً اتفاق میفته. مامانم حسابی آبش رو میخورد و با کیرش ور میرفت و براش ساک میزد جوری که یاسر به نفس نفس افتاده بود و از شدت لذتی که برده بود داشت می مرد. بعد از نزدیک به یک دقیقه مامانم کیر یاسر رو درآورد و دهنش رو باز کرد تا به یاسر بفهمونه که همه آبش رو قورت داده. نمیدونم چطور دستم خورد به کیر و هر چی آب توش بود اومد بیرون. برای بار دوم اون روز آبم اومده بود بیرون و بار دومیه خیلی بیشتر حال داد. وقتی چشامو باز کردم دیدم که مامانم لباسشو پوشیده و داره خودشو مرتب میکنه. یاسر هم بی حال افتاده بود اونجا. اومدم از جام بلند شم و برم تو خونه که چشمم افتاد به دوربین فیلمبرداری ای که مامانم از خونه آورده بود بیرون. مامانم بعد از اینکه لباساشو پوشید رفت دوربین رو از رو تاقچه برداشت و خاموشش کرد و گفت: بعدها با دیدن این فیلم حسابی حال میکنم یاسر جون. تو هم یادت باشه که هر وقت دوست داشتی می تونی منو بکنی. و یه چشمکی به یاسر زد و اومد بیرون
