Tuesday, December 18, 2007

کس دادن مامانم به بابابزرگ


از بابابزرگم، منظورم بابای بابامه، زیاد خوشم نمیاد. خیلی جلفه. تازگی یک منشی قرتی هم گرفته که با مامان خیلی رفیقه. این را هم بگم مامانم زن راحتیه. راحت با مردها لاس میزنه و همیشه لباسای باز میپوشه. یک روز بابابزرگ با منشییش اومده بودن خونه ما با هم رفتیم به یک رستوران سنتی و اونجا از اینا پذیرایی کردیم. بعد از اون شب من قویا از مامان خواستم تا رابطش رو با منشی بابابزرگ قطع کنه و اونم قبول کرد. من هم که همیشه به مامان اعتماد داشتم حرفشو باور کردم. ولی بعدها متوجه شدم که با وجود مخالفت من، مامان به خونه منشی بابابزرگ رفته و بافتن مو رو ازش یاد گرفته ولی من به روش نیاوردم. اولین حس بیاعتمادی من به مامان هم از همینجا شروع شد و با همین بیاعتمادی که ایجاد شده بود من به تعقیب مامان پرداختم و متوجه شدم که نه تنها رابطش رو با منشی بابابزرگ قطع نکرده بلکه هر روز به اتفاق بابابزرگ و منشیش به رستوران میرن و ناهار رو هم با هم میل میکنن. با ادامه تعقیبها متوجه شدم که علاوه بر رستوران این جمع سه نفره یکیدو بار به خونه ما و یکیدو بار هم به خونه منشی بابابزرگ رفتن البته یکیدو بار هم گمشون کردم و نفهمیدم که کجا رفتن. حس بیاعتمادی و خشم تمام وجودم رو فراگرفته بود ولی هنوز با شناختی که از مامان داشتم هرگز به مغزم هم خطور نمیکرد که رابطه دیگری غیر از همین رفت و آمدها بین این سه نفر وجود داشته باشه و خشم من هم فقط از بابت دروغی بود که مامان به من گفته بود و نه چیز دیگه. یک روز در زمانی که مامان حموم رفته بود مسیجی روی گوشیش اومد که نوشته بود “فردا نوبت خونه شماس خالی هست یا نه؟” اسمی هم که افتاده بود پدر بابابزرگش یعنی بابابزرگ بود. برای اینکه مامان متوجه نشه مسیج رو پاک کردم. دو سه دقیقه بعد دوباره مسیج اومد و اینبار با دیدن یکی دو حرف اول مسیج فهمیدم که همون مسیج دوباره فرستاده شده. اینبار دیگه مسیج رو باز نکردم .ولی دیگه یه فکرای دیگهای تو ذهنم خطور میکرد. دیگه فکر یه رفت و آمد ساده نبود که آزارم میداد.بله بابابزرگ خانوم در واقع با این مسیج عملا مکان فردا رو داشت جور میکرد. چشمام داشت سیاهی میرفت و دستام داشت میلرزید. نمیدونستم چیکار کنم. مامان از حموم دراومد و سراسیمه گوشی رو برداشت و مسیج رو خوند و قبل از اینکه بخواد جواب مسیج رو بده بهش گفتم من احتمالا فردا دیروقت بیام خونه شام منتظرم نباش. در واقع من تصمیم گرفته بودم فردا اصلا سر کار نرم و ته و توی قضیه رو در بیارم. صبح زود مثل همیشه با مامان خداحافظی کردم ولی به جای شرکت رفتم و سر کوچه پایینی منتظر شدم تا مامان بره آرایشگاه. بعد از حدود یکساعت بعد مامان رو دیدم که از خونه زد بیرون و رفت. من هم برگشتم خونه و دنبال راهی بودم تا تو خونه جایی برا مخفی شدن پیدا کنم و کشیک بدم تا اینکه بهتر از همهجا طبقه بالایی کمد دیواری اطاق خواب رو که دو نفر آدم راحت توش جا میشدن به چشمم خورد. ارتفاع طبقه بالای کمد دیواری هم طوری بود که بدون اینکه چهارپایهای زیر پا قرار بگیره قد کسی بهش نمیرسید. نزدیکای ظهر بود که رفتم تو مخفیگاه و منتظر شدم. بعد از مدتی صدای کلید مامان که درو باز کرد و صدای صحبت و خنده سه نفر آدم که وارد خونه شدن منو متوجه این قضیه کرد که اون لحظه حساسی که مثل یه کابوس شب و روزم رو سیاه کرده بود فرارسیده. من تو فاصلهای که اینا هنوز نیومده بودن مغزی قفل کمد دیواری رو درآورده بودم تا از سوراخ ایجاد شده منظره احتمالی که در پیش بود رو بهراحتی بتونم ببینم که ای کاش کور میشدم و اون مناظر رو نمیدیدم. برای اینکه دو طاقه در کمد دیواری هم از هم جدا نشه تا اونا متوجه بشن با یه تیکه دستمال کاغذی که لای دو تا طاقه گذاشتم اونا رو بسته نگه داشتم. حدود سی چهل دقیقه بعد از اینکه اونا وارد خونه شدن و تو این فاصله تن ماهی و تخم مرغی رو که از بیرون خریده بودن رو برا ناهار درست کردن و خوردن. منشی بابابزرگ رو دیدم که اومد تو اطاق خواب و با کمال تعجب دیدم که لباساشو درآورد و لخت مادرزاد رو تخت خوابید و با صدای بلند گفت که بچهها نمیشه امروز بیخیال شید؟ آخه خواب اینجا خیلی حال میده. که تو این لحظه بابابزرگ اومد تو اطاق و با کیر راست کرده گفت: خفه شو بابا. بعد اون هیکل 100کیلوییش رو انداخت رو تخت و مامان رو صدا کرد. مامان هم که تازه شستن ظرفای ناهار رو تموم کرده بود اومد تو اطاق و گفت: شما شروع کنین دیگه. که منشی بابابزرگ گفت: بدون تو حال نمیده. دیگه داشتم سکته میکردم که مامان هم لباساشو درآورد و رفت رو تختخواب و خوابید تو بغل بابا بزرگ. خود منشی بابابزرگ هم که انگار نه انگار تو اطاق باشه. دمر رو تخت افتاده بود و داشت چرت میزد. مامان مثل زمانی که تو بغل من میخوابید صورتش رو چسبوند رو پشمای سینه بابابزرگ و اونم محکم بغلش کرد. بعد از چند دقیقه بابابزرگ با یه دست موهای پشت گردن مامان رو و با دست دیگه کیر دو متریش رو گرفت و کرد تو دهن مامان. خیلی کیر کلفتی بود جای نفس کشیدن برا مامان نذاشته بود. چندتا تلمبه وحشیانه به همین شکل زد که با هر تلمبهاش مامان یک متر عقب و جلو میشد. مامان به این نوع ساک زدن عادت نداشت و من اونو تو ساک زدن آزاد میذاشتم ولی این غول بیابونی انگار داشت تانک عقب جلو میکرد. تازه به این هم بسنده نکرد و بعد از چند تا تلمبه وحشیانه به دهن مامان اونو به پشت طوری رو تخت خوابوند که گردن و سرش از لبه تخت آویزون شد که در این حالت سینه و گلوی مامان تقریبا تو یه خط قرار گرفت و کیر اون مرد نامرد که در آینده نزدیک به دست خودم و به شکل بدی کشته خواهد شد تا عمق بیشتری تو گلوی مامان فرو میرفت طوری که چیزی نمونده بود مامان بالا بیاره. حقیقتش من خودم چنین ساک زدنی رو حتی تو فیلمهای سوپر خشن هم ندیده بودم. دیگه داشت چشام سیاهی میرفت که منشی بابابزرگ بلند شد و به داد مامان رسید و رفت تو لب و لوچه بابابزرگش واون از فرو کردن کیرش تو دهن مامان دست برداشت. ولی اون نامرد هیچ علاقهای به زن خودش نشون نمیداد. بعد از چند تا لب و بوس الکی دوباره اومد سروقت مامان. با یه دست و با یه حرکت مامان رو به حالت چهارزانو درآورد و کیرش رو بعد از اینکه با آب دهن مامان خیس کرد گذاشت تو دهن کون مامان و با گرفتن موهای پشت گردنش و کشیدن اون به سمت خودش و کیرش رو فشار داد تو کون مامان. مامان از شدت درد جیغ بلندی کشید و گفت: نامرد چیکار میکنی؟ فهمیدم که بر خلاف انتظار مامان که انتظار داشت کیرش رو تو کسش بکنه تو کونش کرده بود و اون تنه درخت چنان فشاری به مامان آورد که با همون فشار اول مامان خودشو کشید جلو و نذاشت که اون نامرد ادامه بده. ولی طرف ولکن قضیه نبود که با وساطت منشی بابابزرگ اون رو از این کار منصرف کرد. بابابزرگ هم قبول کرد و بیخیال کون مامان شد ولی مامان دیگه رمقی براش باقی نمونده بود. با خایهمالی و اصراری که بابا کرد مامان راضی شد تا ادامه بدن ولی فقط از جلو. من نفهمیدم اون زنیکه جنده منشی بابابزرگ برای چی اومده بود که اون نامرد فقط گیر داده بود به مامان. البته دیگه فرق زیادی هم نمیکنه. خلاصه مامان به پشت خوابید رو تخت و اون هیکل صد کیلویی هم روش و چنان تلمبهای میزد به این مامان که تخت به لرزه دراومده بود. کیرش چنان برای کس مامان کلفت بود که تا بخواد از کس مامان در بیاد مامان رو نیم متری از تخت بالا میکشید ولی مشخص بود که حال فراوونی داره میبره. بعد از مدتی حالت رو عوض کردن و مامان زانو زد و مرده رفت پشتش و شروع کرد به از پشت گذاشتن. نزدیکای ارضا شدن بابابزرگ بود که با دستای کلفتش به کون مامان ضربه میزد با هر دستش یه لپ کون مامان رو مثل لپ یه بچه تو دستش میگرفت و میکشید. انقدر ضربه به کون و کپل و رونای مامان زده بود که تمام بدن مامان کبود شده بود. چند ثانیهای مونده بود آبش بیاد که کیرش رو درآورد و با دستش موهای پشت گردن مامان رو گرفت و کیرش رو تا ته کرد تو گلوش و نذاشت حتی یه قطره آب هم رو زمین بریزه و همه رو خالی کرد تو دهن مامان و سرش رو چنان محکم تو دهنش گرفت که مامان نتونست آب رو تف کنه بیرون و مجبور شد همه رو بخوره که بعدشم حالش بد شد و بالا آورد. یکی دو بار دیگه هم به اعتبار اینکه من دیر میام خونه و البته این بار با شدت کمتر بابابزرگ رو جلوی چشم من کرد و بعد بلند شدن و همه چیرو مرتب کردن و رفتن. تو فاصلهای که مامان رفت حموم سریع خودمو رسوندم تو هال و وانمود کردم که از سر کار اومدم. الان یک ماهی از این داستان میگذره و اونا به این کارشون همچنان ادامه میدن البته من سعی میکنم تا جایی که ممکنه با مرخصی گرفتن و خونه موندن به بهونههای مختلف جلوی این کارو بگیرم. حالا من نمیدونم چه عکسالعملی نشون بدم. نمیدونم مامان مجبور به این کار شده یعنی آتویی یا گزکی دست منشی بابابزرگ و بابا بزرگش داره یا اینکه خودش به این کار علاقه داره. البته بیشتر برام اینجوری مسلم شده که خودش میخواد ولی من توی سکس و مسایل عاطفی و مالی براش کم نذاشتم.

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

خیلی کیری نوشته بودی سوتی زیاد داشت
بلاخره نفهمیدیم منشی بابابزرگت بود یا زنش
یه بارم گفتی بابابزرگش
کلا ریدی با این داستانت

Sep 14, 2010, 3:18:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

ye bive baraye sex tu tehran mikham 09381322002

Jan 1, 2012, 1:58:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــتوجه مهممممم ( سلام مردم خوب ایران زمین لطفا یا شمارهایی که توی این سایتای سکسی میزارن تماس نگیرین تمام این شمارهارو از روی دشمنی میزان عاجزانه التماس میکنم با هیچ شماره ای تماس نگیرین اگه خدایی نکرده شماره خودتونو یزارن اونوقت درد منو میفهمین پیام منو کپی و پست کنین توی تمام سایتای ........... لطفا انجام بدین خواهش میکنم)

Sep 25, 2013, 11:44:00 AM  

Post a Comment

<< Home